کورش کبیر
|
|
|
|
کورش کبیر
دوران خردسالی کورش را هاله ای از افسانه ها در برگرفته است. افسانه هایی که گاه چندان سر به ناسازگاری برآورده اند که تحقیق در راستی و ناراستی جزئیات آنها ناممکن می نماید. لیکن خوشبختانه در کلیات ، ناهمگونی روایات بدین مقدار نیست. تقریباً تمامی این افسانه ها تصویر مشابهی از آغاز زندگی کورش ارائه می دهند ، تصویری که استیاگ ( آژی دهاک ) ، پادشاه قوم ماد و نیای مادری او را در مقام نخستین دشمنش قرار داده است.
استیاگ - سلطان مغرور، قدرت پرست و صد البته ستمکار ماد - آنچنان دل در قدرت و ثروت خویش بسته است که به هیچ وجه حاضر نیست حتی فکر از دست دادنشان را از سر بگذراند. از این روی هیچ چیز استیاگ را به اندازه ی دخترش ماندانا نمی هراساند. این اندیشه که روزی ممکن است ماندانا صاحب فرزندی شود که آهنگ تاج و تخت او کند ، استیاگ را برآن می دارد که دخترش را به همسری کمبوجیه ی پارسی – که از جانب او بر انزان حکم می راند - درآورد.
مردم ماد همواره پارسیان را به دیده ی تحقیر نگریسته اند و چنین نگرشی استیاگ را مطمئن می ساخت که فرزند ماندانا، به واسطه ی پارسی بودنش، هرگز به چنان مقام و موقعیتی نخواهد رسید که در اندیشه ی تسخیر سلطنت برآید و تهدیدی متوجه تاج و تختش کند. ولی این اطمینان چندان دوام نمی آورد. درست در همان روزی که فرزند ماندانا دیده می گشاید، استیاگ را وحشت یک کابوس متلاطم می سازد. او در خواب، ماندانا را می بیند که به جای فرزند بوته ی تاکی زاییده است که شاخ و برگهایش سرتاسر خاک آسیا را می پوشاند. معبرین درباری در تعبیر این خواب می گویند کودکی که ماندانا زاییده است امپراتوری ماد را نابود خواهد کرد، بر سراسر آسیا مسلط گشته و قوم ماد را به بندگی خواهد کشاند.
وحشت استیاگ دوچندان می شود. بچه را از ماندانا می ستاند و به یکی از نزدیکان خود به نام هارپاگ می دهد. بنا به آنچه هرودوت نقل کرده است، استیاگ به هارپاگ دستور می دهد که بچه را به خانه ی خود ببرد و سر به نیست کند. کورش کودک را برای کشتن زینت می کنند و تحویل هارپاگ می دهند اما از آنجا که هارپاگ نمی دانست چگونه از پس این مأموریت ناخواسته برآید، چوپانی به نام میتراداتس ( مهرداد ) را فراخوانده، با هزار تهدید و ترعیب، این وظیفه ی شوم را به او محول می کند. هارپاگ به او می گوید شاه دستور داده این بچه را به بیابانی که حیوانات درنده زیاد داشته باشد ببری و درآنجا رها کنی؛ در غیر این صورت خودت به فجیع ترین وضع کشته خواهی شد. چوپان بی نوا، ناچار بچه را برمی دارد و روانه ی خانه اش می شود در حالی که می داند هیچ راهی برای نجات این کودک ندارد و جاسوسان هارپاگ روز و شب مراقبش خواهند بود تا زمانی که بچه را بکشد.
اما از طالع مسعود کورش زن میتراداتس در غیاب او پسری می زاید که مرده به دنیا می آید و هنگامی که میتراداتس به خانه می رسد و ماجرا را برای زنش باز می گوید، زن و شوهر که هر دو دل به مهر این کودک زیبا بسته بودند، تصمیم می گیرند کورش را به جای فرزند خود بزرگ کنند. میتراداتس لباسهای کورش را به تن کودک مرده ی خود می کند و او را ، بدانسان که هارپاگ دستور داده بود، در بیابان رها می کند.
کورش کبیر تا ده سالگی در دامن مادرخوانده ی خود پرورش می یابد. هرودوت دوران کودکی او را اینچنین وصف می کند : « او کودکی بود زبر و زرنگ و باهوش، و هر وقت سؤالی از او می کردند با فراست و حضور ذهن کامل فوراً جواب می داد. در او نیز همچون همه ی کودکانی که به سرعت رشد می کنند و با این وصف احساس می شود که کم سن هستند حالتی از بچگی درک می شد که با وجود هوش و ذکاوت غیر عادی او از کمی سن و سالش حکایت می کرد. بر این مبنا در طرز صحبت کورش نه تنها نشانی از خودبینی و کبر و غرور دیده نمی شد بلکه کلامش حاکی از نوعی سادگی و بی آلایشی و مهر و محبت بود.
بدین جهت همه بیشتر دوست داشتند او را در صحبت و در گفتگو ببینند تا در سکوت و خاموشی. از وقتی که با گذشت زمان کم کم قد کشید و به سن بلوغ نزدیک شد در صحبت بیشتر رعایت اختصار می کرد، و به لحنی آرامتر و موقرتر حرف می زد. کم کم چندان محجوب و مؤدب شد که وقتی خویشتن را در حضور اشخاص بزرگسالتر از خود می یافت سرخ می شد و آن جوش و خروشی که بچه ها را وا می دارد تا به پر و پای همه بپیچند و بگزند در او آن حدت و شدت خود را از دست می داد.
از آنجا که اخلاقاً آرامتر شده بود نسبت به دوستانش بیشتر مهربانی از خود نشان می داد. در واقع به هنگام تمرین های ورزشی، از قبیل سوارکاری و تیراندازی و غیره، که جوانان هم سن و سال اغلب با هم رقابت می کنند، او برای آنکه رقیبان خود را ناراحت و عصبی نکند آن مسابقه هایی را انتخاب نمی کرد که می دانست در آنها از ایشان قوی تر است و حتماً برنده خواهد شد، بلکه آن تمرین هایی را انتخاب می نمود که در آنها خود را ضعیف تر از رقیبانش می دانست، و ادعا می کرد که از ایشان پیش خواهد افتاد و از قضا در پرش با اسب از روی مانع و نبرد با تیر و کمان و نیزه اندازی از روی زین، با اینکه هنوز بیش از اندازه ورزیده نبود، اول می شد.
وقتی هم مغلوب می شد نخستین کسی بود که به خود می خندید. از آنجا که شکست هایش در مسابقات وی را از تمرین و تلاش در آن بازیها دلزده و نومید نمی کرد، و برعکس با سماجت تمام می کوشید تا در دفعه ی بعد در آن بهتر کامیاب شود؛ در اندک مدت به درجه ای رسید که در سوارکاری با رقیبان خویش برابر شد و بازهم چندان شور و حرارت به خرج می داد تا سرانجام از ایشان هم جلو زد. وقتی او در این زمینه ها تعلیم و تربیت کافی یافت به طبقه ی جوانان هجده تا بیست ساله درآمد ، و در میان ایشان با تلاش و کوشش در همه ی تمرین های اجباری، با ثبات و پایداری، با احترام و گذشت به سالخوردگان و با فرمانبردایش از استان انگشت نما گردید. »
زندگی کورش جوان بدین حال ادامه یافت تا آنکه یک روز اتفاقی روی داد که مقدر بود زندگی او را دگرگون سازد. « یک روز که کورش در ده با یاران خود بازی می کرد و از طرف همه ی ایشان در بازی به عنوان پادشاه انتخاب شده بود پیشآمدی روی داد که هیچکس پی آمدهای آنرا پیش بینی نمی کرد. کورش بر طبق اصول و مقررات بازی چند نفری را به عنوان نگهبانان شخصی و پیام رسانان خویش تعیین کرده بود. هر یک به وظایف خویش آشنا بود و همه می بایست از فرمانها و دستورهای فرمانروای خود در بازی اطاعت کنند.
یکی از بچه ها که در این بازی شرکت داشت و پسر یکی از نجیب زادگان ماد به نام آرتمبارس بود، چون با جسارت تمام از فرمانبری از کورش خودداری کرد توقیف شد و بر طبق اصول و مقررات واقعی جاری در دربار پادشاه اکباتان شلاقش زدند. وقتی پس از این تنبیه، که جزو مقررات بازی بود، ولش کردند پسرک بسیار خشمگین و ناراحت بود، چون با او که فرزند یکی از نجبای قوم بود همان رفتار زننده و توهین آمیزی را کرده بودند که معمولاً با یک پسر روستایی حقیر می کنند.
رفت و شکایت به پدرش برد. آرتمبارس که احساس خجلت و اهانت فوق العاده ای نسبت به خود کرد از پادشاه بارخواست ، ماجرا را به استحضار او رسانید و از اهانت و بی حرمتی شدید و آشکاری که نسبت به طبقه ی نجبا شده بود شکوه نمود. پادشاه کورش و پدرخوانده ی او را به حضور طلبید و عتاب و خطابش به آنان بسیار تند و خشن بود. به کورش گفت: « این تویی ، پسر روستایی حقیری چون این مردک ، که به خود جرئت داده و پسر یکی از نجبای طراز اول مرا تنبیه کرده ای؟ »
کورش جواب داد: « بلی ای پادشاه ! و من اگر چنین رفتاری با او کرده ام عملم درست و منطبق بر عدل و انصاف بوده است. بچه های ده مرا به عنوان شاه خود در بازی انتخاب کرده بودند، چون به نظرشان بیش از همه ی بچه های دیگر شایستگی این عنوان را داشتم. باری، در آن حال که همگان فرمان های مرا اجرا می کردند این یک به حرفهای من گوش نمی داد. »
استیاگ دانست که این یک چوپان زاده ی معمولی نیست که اینچنین حاضر جوابی می کند ! در خطوط چهره ی او خیره شد، به نظرش شبیه به خطوط چهره ی خودش می آمد. بی درنگ شاکی و پسرش را مرخص کرد و آنگاه میتراداتس را خطاب قرار داده بی مقدمه گفت : « این بچه را از کجا آورده ای؟ ». چوپان بیچاره سخت جا خورد، من من کنان سعی کرد قصه ای سر هم کند و به شاه بگوید ولی وقتی که استیاگ تهدیدش کرده که اگر راست نگوید همانجا پوستش را زنده زنده خواهد کند، تمام ماجرا را آنسان که می دانست برایش بازگفت.
استیاگ بیش از آنکه از هارپاگ خشمگین شده باشد از کورش ترسیده بود. بار دیگر مغان دربار و معبران خواب را برای رایزنی فراخواند. آنان پس از مدتی گفتگو و کنکاش اینچنین نظر دادند : « از آنجا این جوان با وجود حکم اعدامی که تو برایش صادر کرده بودی هنوز زنده است معلوم می شود که خدایان حامی و پشتیبان وی هستند و اگر تو بر وی خشم گیری خود را با خدایان روی در رو کرده ای، با این حال موجبات نگرانی نیز از بین رفته اند ، چون او در میان همسالان خود شاه شده پس خواب تو تعبیر گشته است و او دیگر شاه نخواهد شد به این معنی که دختر تو فرزندی زاییده که شاه شده. بنابرین دیگر لازم نیست که از او بترسی ، پس او را به پارس بفرست. »
تعبیر زیرکانه ی مغان در استیاگ اثر کرد و کورش به سوی پدر و مادر واقعی خود در پارسومش فرستاده شد تا دوره ی تازه ای از زندگی خویش را آغاز نماید. دوره ای که مقدر بود دوره ی عظمت و اقتدار او و قوم پارس باشد.
میتراداتس ( ناپدری کورش) پس از آنکه با تهدید استیاگ مواجه شد، داستان کودکی کورش و چگونگی زنده ماندن او را آنگونه که می دانست برای استیاگ بازگو کرد و طبعاً در این میان از هارپاگ نیز نام برد. هرچند معبران خواب و مغان درباری با تفسیر زیرکانه ی خود توانستند استیاگ را قانع کنند که زنده ماندن کورش و نجات یافتنش از حکم اعدام وی، تنها در اثر حمایت خدایان بوده است، اما این موضوع هرگز استیاگ را برآن نداشت که چشم بر گناه هارپاگ بپوشاند و او را به خاطر اهمال در انجام مسئولیتی که به وی سپرده بود به سخت ترین شکل مجازات نکند. استیاگ فرمان داد تا به عنوان مجازات پسر هارپاگ را بکشند. آنچه هرودوت در تشریح نحوه ی اجرای این حکم آورده است بسیار سخت و دردناک است:
پسر هارپاگ را به فرمان پادشاه ماد کشتند و در دیگ بزرگی پختند، آشپزباشی شاه خوراکی از آن درست کرد که در یک مهمانی شاهانه – که البته هارپاگ نیز یکی از مهمانان آن بود – بر سر سفره آوردند؛ پس صرف غذا و باده خواری مفصل، استیاگ نظر هارپاگ را در مورد غذا پرسید و هارپاگ نیز پاسخ آورد که در کاخ خود هرگز چنین غذای لذیذ و شاهانه ای نخورده بود؛ آنگاه استیاگ در مقابل چشمان حیرت زده ی مهمانان خویش فاش ساخت که آن غذای لذیذ گوشت پسر هارپاگ بوده است.
صرف نظر از اینکه آیا آنچه هرودوت برای ما نقل می کند واقعاً رخ داده است یا نه، استیاگ با قتل پسر هارپاگ یک دشمن سرسخت بر دشمنان خود افزود. هرچند هارپاگ همواره می کوشید ظاهر آرام و خاضعانه اش را در مقابل استیاگ حفظ کند ولی در ورای این چهره ی آرام و فرمانبردار، آتش انتقامی کینه توزانه را شعله ور نگاه می داشت؛ به امید روزی که بتواند ستمهای استیاگ را تلافی کند. هارپاگ می دانست که به هیچ وجه در شرایطی نیست که توانایی اقدام بر علیه استیاگ را داشته باشد، بنابرین ضمن پنهان کردن خشم و نفرتی که از استیاگ داشت تمام تلاشش را برای جلب نظر مثبت وی و تحکیم موقعیت خود در دستگاه ماد به کار گرفت. تا آنکه سرانجام با درگرفتن جنگ میان پارسیان ( به رهبری کورش ) و مادها ( به سرکردگی استیاگ ) فرصت فرونشاندن آتش انتقام فراهم آمد.
هنوز جزئیات فراوانی از این نبرد بر ما پوشیده است. مثلاً ما نمی دانیم که آیا این جنگ بخشی از برنامه ی کلی و از پیش طرح ریزی شده ی کورش کبیر برای استیلا بر جهان آن زمان بوده است یا نه؛ حتی دقیقاً نمی دانیم که کورش، خود این جنگ را آغاز کرده یا استیاگ او را به نبرد واداشته است. یک متن قدیمی بابلی به نام « سالنامه ی نبونید » به ما می گوید که نخست استیاگ – که از به قدرت رسیدن کورش در میان پارسیان سخت نگران بوده است – برای از بین بردن خطر کورش بر وی می تازد و به این ترتیب او را آغازگر جنگ معرفی می کند. در عین حال هرودوت ، برعکس بر این نکته اصرار دارد که خواست و اراده ی کورش را دلیل آغاز جنگ بخواند.
{ هرودت زاده ی یکی از شهرهای کشور پهناور ایران بود (در قسمت ترکیه غربی بخش یونانی نشین) او بعداً تابعیت ایرانی خود را باطل کرد و خود را یک یونانی نامید. هرودوت به طور کلی به ایرانیان خصومت بسیار می ورزید و این را می توان از کتابهایش پیدا کرد - برای اطلاع بیشتر لطفاً رجوع شود به کتاب سرزمین جاوید جلد اول - ترجمه زنده یاد ذبیح الله منصوری}
باری، میان پارسیان و مادها جنگ درگرفت. جنگی که به باور بسیاری از مورخین بسیار طولانی تر و توانفرساتر از آن چیزی بود که انتظار می رفت. استیاگ تدابیر امنیتی ویژه ای اتخاذ کرد؛ همه ی فرماندهان را عزل کرد و شخصاً در رأس ارتش قرار گرفت و بدین ترتیب خیانت های هارپاگ را – که پیشتر فرماندهی ارتش را به او واگذار کرده بود – بی اثر ساخت. گفته می شود که این جنگ سه سال به درازا کشید و در طی این مدت، دو طرف به دفعات با یکدیگر درگیر شدند. در شمار دفعات این درگیری ها اختلاف هست. هرودوت فقط به دو نبرد اشاره دارد که در نبرد اول استیاگ حضور نداشته و هارپاگ که فرماندهی سپاه را بر عهده دارد به همراه سربازانش میدان را خالی می کند و می گریزد. پس از آن استیاگ شخصاً فرماندهی نیروهایی را که هنوز به وی وفادار مانده اند بر عهده می گیرد و به جنگ پارسیان می رود، لیکن شکست می خورد و اسیر می گردد. و اما سایر مورخان با تصویری که هرودوت از این نبرد ترسیم می کند موافقت چندانی نشان نمی دهند.
از جمله ” پولی ین“ که چنین می نویسد : « کورش سه بار با مادی ها جنگید و هر سه بار شکست خورد. صحنه ی چهارمین نبرد پاسارگاد بود که در آنجا زنان و فرزندان پارسی می زیستند. پارسیان در اینجا بازهم به فرار پرداختند ... اما بعد به سوی مادی ها – که در جریان تعقیب لشکر پارس پراکنده شده بودند – بازگشتند و فتحی چنان به کمال کردند که کورش دیگر نیازی به پیکار مجدد ندید. »
نیکلای دمشقی نیز در روایتی که از این نبرد ثبت کرده است به عقب نشینی پارسیان به سوی پاسارگاد اشاره دارد و در این میان غیرتمندی زنان پارسی را که در بلندی پناه گرفته بودند ستایش می کند که با داد و فریادهایشان، پدران، برادران و شوهران خویش را ترغیب می کردند که دلاوری بیشتری به خرج دهند و به قبول شکست گردن ننهند و حتی این مسأله را از دلایل اصلی پیروزی نهایی پارسیان قلمداد می کند.
به هر روی فرجام جنگ، پیروزی پارسیان و اسارت استیاگ بود. کورش کبیر به سال 550 ( ق.م ) وارد اکباتان ( هگمتانه – همدان ) شد؛ بر تخت پادشاه مغلوب جلوس کرد و تاج او را به نشانه ی انقراض دولت ماد و آغاز حاکمیت پارسیان بر سر نهاد. خزانه ی عظیم ماد به تصرف پارسیان درآمد و به عنوان یک گنجینه ی بی همتا و یک ثروت لایزال - که بدون شک برای جنگ های آینده بی نهایت مفید خواهد بود - به انزان انتقال یافت.
کورش کبیر پس از نخستین فتح بزرگ خویش، نخستین جوانمردی بزرگ و گذشت تاریخی خود را نیز به نمایش گذاشت. استیاگ – همان کسی که از آغاز تولد کورش همواره به دنبال کشتن وی بوده است – پس از شکست و خلع قدرتش نه تنها به هلاکت نرسید و رفتارهای رایجی که درآن زمان سرداران پیروز با پادشاهان مغلوب می کردند در مورد او اعمال نشد، بلکه به فرمان کورش توانست تا پایان عمر در آسایش و امنیت کامل زندگی کند و در تمام این مدت مورد محبت و احترام کورش بود. بعدها با ازدواج کورش و آمیتیس ( دختر استیاگ و خاله ی کورش ) ارتباط میان کورش و استیاگ و به تبع آن ارتباط میان پارسیان و مادها، نزدیک تر و صمیمی تر از گذشته شد. ( گفتنی است چنین ازدواجهای درون خانوادگی در دوران باستان – بویژه در خانواده های سلطنتی – بسیار معمول بوده است). پس از نبردی که امپراتوری ماد را منقرض ساخت، در حدود سال 547 ( ق.م ) ، کورش به خود لغب پادشاه پارسیان داد و شهر پاسارگاد را برای یادبود این پیروزی بزرگ و برگزاری جشن و سرور پیروزمندانه ی قوم پارس بنا نهاد.
سقوط امپراتوری قدرتمند ماد و سربرآوردن یک دولت نوپا ولی بسیار مقتدر به نام ” دولت پارس “ برای کرزوس ، پادشاه لیدی - همسایه ی باختری ایران، سخت نگران کننده و باورنکردنی بود. گذشته از آنکه امپراتور خودکامه ی ماد، برادر زن کرزوس بود و دو پادشاه روابط خویشاوندی بسیار نزدیکی با یکدیگر داشتند، نگرانی کرزوس از آن جهت بود که مبادا پارسیان تازه به قدرت رسیده، مطامعی خارج از مرزهای امپراتوری ماد داشته باشند و با تکیه بر حس ملی گرایی منحصر بفرد سربازان خود، تهدیدی متوجه حکومت لیدی کنند. کرزوس خیلی زود برای دفع چنین تهدیدی وارد عمل گردید و دست به کار تشکیل ائتلاف مهیبی از بزرگترین ارتشهای جهان آن زمان شد؛ ائتلافی که اگر به موقع شکل می گرفت بدون شک ادامه ی حیات دولت نوپای پارس را مشکل می ساخت.
فرستادگانی از جانب دولت لیدی به همراه انبوهی از هدایا و پیشکش های شاهانه به لاسدمون ( لاکدومنیا ، پایتخت اسپارت ) اعزام شدند تا از آن کشور بخواهند برای کمک به جنگ با امپراتوری جدید، سربازان و تجهیزات نظامی خود را در اختیار لیدی قرار دهد. از نبونید ( پادشاه بابل ) و آمیسیس ( فرعون مصر ) نیز درخواست های مشابهی به عمل آمد. واحدهایی از ارتش لیدی نیز ماموریت یافتند تا با گشت زنی در سرزمین تراکیه، به استخدام نیروهای جنگی مزدور برای نبرد با پارسیان بپردازند. ناگفته پیداست که چنین ارتش متحدی تا چه اندازه می توانست قدرتمند و مرگبار باشد. در عین حال، کرزوس برای محکم کاری کسانی را نیز به معابد شهرهای مختلف - از جمله معابد دلف ، فوسید و دودون - فرستاد تا از هاتفان غیبی معابد، نظر خدایان را نیز در مورد این جنگ جویا شود.
از آنچه در سایر معابد گذشت بی اطلاعیم ولی پاسخی که هاتف غیبی معبد دلف به سفیران کرزوس داد اینچنین بود : « خدایان، پیش پیش به کرزوس اعلام می کنند که در جنگ با پارسیان امپراتوری بزرگی را نابود خواهد کرد. خدایان به او توصیه می کنند که از نیرومندترین یونانیان کسانی را به عنوان متحد با خود همراه سازد. به او می گویند که وقتی قاطری پادشاه می شود کافی است که او کناره های شنزار رود هرمس را در پیش گیرد و بگریزد و از اینکه او را ترسو و بی غیرت بنامند خجالت نکشد.»
این پیشگویی کرزوس را در حیرت فرو برد. او به این نکته اندیشید که اصلاَ با عقل جور در نمی آید که قاطری پادشاه شود. بنابرین قسمت اول آن پیشگویی را - که می گفت کرزوس نابود کننده ی یک امپراتوری بزرگ خواهد بود - به فال نیک گرفت و آماده ی نبرد شد. ولی همه چیز بدانسان که کرزوس در نظر داشت پیش نمیرفت. اسپارتیها اگر چه سفیر کرزوس را به نیکی پذیرا شدند و از هدایای او به بهترین شکل تقدیر کردند ولی در مورد کمک نظامی در جنگ پاسخ روشنی ندادند. حاکمان بابل و مصر نیز وعده دادند که در سال آینده نیروهایشان را راهی جنگ خواهند کرد.
با این همه کرزوس تصمیم خود را گرفته بود و در سال 546 پیش از میلاد ، با تمام نیروهایی که توانسته بود گرد آورد – از جمله سواره نظام معروف خود که در جهان آن زمان به عنوان بی باک ترین و کارآزموده ترین سواره نظام در تمام ارتش ها شهره بودند - از سارد خارج شد. سپاه لیدی از رود هالیس ( که مرز شناخته شده ی دولتین لیدی و ماد بود ) گذشت و وارد کاپادوکیه در خاک ایران گردید.
پس از آن نیز غارت کنان در خاک ایران پیش رفت و شهر پتریا را نیز متصرف شد. سپاهیان لیدیایی ، در حال پیشروی در خاک ایران دارایی های تمامی مناطقی را که اشغال می شد چپاول می نمودند و مردم آن مناطق را نیز به بردگی می گرفتند. ولیکن ناگهان سربازان لیدیایی با چیز غیر منتظره ای روبرو شدند؛ ارتش ایران به فرماندهی کورش کبیر به سوی آنها می آمد! ظاهراَ یک لیدیایی خائن که از جانب کرزوس مامور بود تا از سرزمین های تراکیه برای او سرباز اجیر کند، به ایران آمده بود و کورش را در جریان توطئه ی کرزوس قرار داده بود. نخستین بار، سپاهیان ایرانی و لیدیایی در دشت پتریا درگیر شدند.
به گفته ی هرودوت هر دو لشکر تلفات سنگینی را متحمل شدند و شب هنگام در حالی که هیچ یک نتوانسته بودند به پیروزی برسند، از یکدیگر جدا شدند. کرزوس که به سختی از سرعت عمل نیروهای پارسی جا خورده بود، تصمیم گرفت شب هنگام میدان را خالی کند و به سمت سارد عقب نشید. به این امید که از یک سو پارسیان نخواهند توانست از کوههای پر برف و راههای صعب العبور لیدی بگذرند و به ناچار زمستان را در همان محل اردو خواهند زد و از سوی دیگر تا پایان فصل سرما، نیروهای متحدین نیز در سارد به او خواهند پیوست و با تکیه بر قدرت آنان خواهد توانست کورش را غافلگیر نموده، از هر طرف به ایران حمله ور شود. پس از رسیدن به سارد، کرزوس مجدداَ سفیرانی به اسپارت ، بابل و مصر فرستاد و به تاکید از آنان خواست حداکثر تا پنج ماه دیگر نیروهای کمکی خود را ارسال دارند.
صبح روز بعد ، چون کورش از خواب برخواست و میدان نبرد را خالی دید، بر خلاف پیش بینی های کرزوس، تصمیمی گرفت که تمام نقشه های او را نقش برآب کرد. سربازان ایرانی نه تنها در اردوگاه خود متوقف نشدند، بلکه با جسارت تمام راه سارد را در پیش گرفتند و با گذشتن از استپهای ناشناخته و کوهستان های صعب العبور کشور لیدی، از دشت سارد سر درآوردند و در مقابل پایتخت اردو زدند. وقتی که کرزوس خبردار شد که سپاهیان کورش بر سختی زمستان فائق آمده اند و بی هیچ مشکلی تا قلب مملکتش پیش روی کرده اند غرق در حیرت گردید. از یک طرف هیچ امیدی به رسیدن نیروهای کمکی از اسپارت، بابل و مصر نمانده بود و از طرف دیگر کرزوس پس از رسیدن به سارد، سربازان مزدوری را که به خدمت گرفته بود نیز مرخص کرده بود چون هرگز گمان نمی کرد که پارسی ها به این سرعت تعقیبش کنند و جنگ را به دروازه های سارد بکشانند. بنابرین تنها راه چاره، سامان دادن به همان نیروهای باقی مانده در شهر و فرستادن آنان به نبرد پارسیان بود.
کورش می دانست که جنگیدن در سرزمین بیگانه، برای سربازان پارسی بسیار سخت تر از دفاع در داخل مرزهای کشور خواهد بود و از سوی دیگر فزونی نیروهای دشمن و توانایی مثال زدنی سواره نظام لیدی، نگرانش می کرد. لذا به توصیه دوست مادی خود، هارپاگ ( همان کسی که یکبار جانش را نجات داده بود ) تصمیم گرفت تا خط مقدم لشکرش را با صفی از سپاهیان شتر سوار بپوشاند. اسب ها از هیچ چیز به اندازه ی بوی شتر وحشت نمی کنند و به محض نزدیک شدن به شتران ، عنان اسب از اختیار صاحبش خارج می شود.
بنابرین سواره نظام لیدی، هرچقدر هم که قدرتمند باشد، به محض رسیدن به اولین گروه از سپاهیان پارس عملاَ از کار خواهد افتاد. پیاده نظام کورش نیز دستور یافت تا پشت سر شتران حرکت کند و پس از آنان نیز سواره نظام اسب سوار قرار گرفتند. آنگاه با این فریاد کورش که « خدا ما را به سوی پیروزی راهنمایی می کند » سپاهیان ایران و لیدی رو در روی یکدیگر قرار گرفتند. جنگ بسیار خونین بود ولی در نهایت آنانکه به پیروزی رسیدند لشکریان پارس بودند. از میان لیدیایی ها، آنان که زنده مانده بودند - به جز معدودی که دوباره برای گرفتن کمک به کشورهای دیگر رفتند - به درون شهر عقب نشستند و دروازه های شهر را مسدود کردند. به این امید که بالاخره متحدین اسپارتی ، بابلی و مصری از راه می رسند و کار ایرانی ها را یکسره می کنند. پس از شکست و عقب نشینی لیدیایی ها، پارسیان شهر سارد را به محاصره درآوردند.
شهر سارد از هر طرف دیوار داشت بجز ناحیه ای که به کوه بلندی بر می خورد و به خاطر ارتفاع زیاد و شیب بسیار تند آن لازم ندیده بودند که در آن محل استحکاماتی بنا کنند. پس از چهارده روز محاصره ی نافرجام کورش اعلام کرد به هر کس که بتوانند راه نفوذی به درون شهر بیابد پاداش بسیار بزرگی خواهد داد. بر اثر این وعده بسیاری از سپاهیان در صدد یافتن رخنه ای در استحکامات شهر برآمدند تا آنکه روزی یک نفر پارسی به نام ” هی رویاس “ دید که کلاه خود یک سرباز لیدیایی از بالای دیوار به پایین افتاد. او چست و چالاک پایین آمد ، کلاهش را برداشت و از همان راهی که آمده بود بازگشت. ” هی رویاس “ دیگران را در جریان این اکتشاف قرار داد و پس از بررسی محل، گروه کوچکی از سپاهیان کورش به همراه وی از آن مسیر بالا رفته و داخل شهر شدند و پس از مدتی دروازه های شهر را بروی همرزمان خود گشودند.
در مورد آنچه پس از ورود پارسیان به داخل شهر سارد روی داد نمی توانیم به درستی و با اطمینان سخن بگوییم ؛ اگر چه در این مورد نیز هر یک از مورخان، روایتی نقل کرده اند ولی متاسفانه هیچ کدام از این روایات قابل اعتماد نیستند. حتی هرودوت که نوشته های او معمولاَ بیش از سایرین به واقعیت نزدیک است، آنچه در این مورد خاص می گوید، حقیقی به نظر نمی رسد.
ابتدا روایت گزنفون را می آوریم و سپس به سراغ هرودوت خواهیم رفت : « وقتی کرزوس را به حضور فاتح آوردند سر به تعظیم فرود آورد و به او گفت : من ، ای ارباب ، به تو سلام می کنم ، زیرا بخت و اقبال از این پس عنوان اربابی را به تو بخشیده است و مرا مجبور ساخته است که آنرا به تو واگذارم. کورش گفت : من هم به تو سلام می کنم ، چون تو مردی هستی به خوبی خودم و سپس به گفته افزود : آیا حاضری به من توصیه ای بکنی ؟ من می دانم که سربازانم خستگیها و خطرهای بیشماری را متحمل شده و در این فکرند که عنی ترین شهر آسیا پس از بابل یعنی سارد را به تصرف خود درآورند.
بدین جهت من درست و عادلانه می دانم که ایشان اجر زحمات خود را بگیرند چون می دانم که اگر ثمره ای از آن همه رنج و زحمت خود نبرند من مدت زیادی نخواهم توانست ایشان را به زیر فرمان خود داشته باشم. در عین حال، این کار را هم نمی توانم بکنم که به ایشان اجازه دهم شهر را غارت کنند. کرزوس پاسخ داد: بسیار خوب، پس بگذار بگویم اکنون که از تو قول گرفتم که نخواهی گذاشت سربازانت شهر را غارت کنند و زنان و کودکان ما را نخواهی ربود، من هم در عوض به تو قول می دهم که لیدیایی ها هر چیز خوب و گرانبها و زیبایی در شهر سارد باشد بیاورند و به طیب خاطر به تو تقدیم کنند.
تو اگر شهر سارد را دست نخورده و سالم باقی بگذاری سال دیگر دوباره شهر را مملو از چیزهای خوب و گرانبها خواهی یافت. برعکس ، اگر شهر را به باد نهب و غارت بگیری همه چیز حتی صنایعی را که می گویند منبع نعمت و رفاه مردم است از بین خواهی برد. گنجهای مرا بگیر ولی بگذار که نگهبانانت آن را از دست عاملان من بگیرند. من بیش از حد از خدایان سلب اعتماد کرده ام . البته نمی خواهم بگویم که ایشان مرا فریب داده اند ولی هیچ بهره ای از قول ایشان نبرده ام.
بر سردر معبد دلف نوشته شده است: « تو خودت خودت را بشناس!» باری، من پیش از خودم همواره تصور می کردم که خدایان همیشه باید نسبت به من نظر مساعد داشته باشند. آدم ممکن است که دیگران را بشناسد و هم نشناسد، و لیکن کسی نیست که خودش را نشناسد. من به سبب ثروتهای سرشاری که داشتم و به پیروی از حرفهای کسانی که از من می خواستند در رأس ایشان قرار بگیرم و نیز تحت تاثیر چاپلوسیهای کسانی که به من می گفتند اگر دلم را راضی کنم و فرماندهی بر ایشان را بپذیرم همه از من اطاعت خواهند کرد و من بزرگترین موجود بشری خواهم بود ضایع شدم و از این حرفها باد کردم و به تصور اینکه شایستگی آن را دارم که بالاتر از همه باشم، فرماندهی و پیشوایی جنگ را پذیرفتم ولیکن اکنون معلوم می شود که من خودم را نمی شناختم و بیخود به خود می بالیدم که می توانم فاتحانه جنگ با تو را رهبری کنم، تویی که محبوب خدایانی و به خط مستقیم نسب به پادشاهان می رسانی. امروز حیات من و سرنوشت من تنها به تو بستگی دارد.
کورش گفت : من وقتی به خوشبختی گذشته ی تو می اندیشم نسبت به تو احساس ترحم در خود می کنم و دلم به حالت می سوزد. بنابرین من از هم اکنون زنت و دخترانت را که می گویند داری و دوستان و خدمتکاران و سفره گسترده همچون گذشته ات را به تو پس می دهم. فقط قدغن می کنم که دیگر نباید بجنگی.»
و اما اینک به نقل گفته ی هرودوت می پردازیم و پس از آن خواهیم گفت که چرا این روایت نمی تواند با حقیقت منطبق باشد؛ « کرزوس به خاطرغم و اندوه زیاد در جایی ایستاده بود و حرکت نمی کرد و خود را نمی شناساند. در این حال یکی از سپاهیان پارسی به قصد کشتن او به وی نزدیک گردید که ناگهان پسر کر و لال کرزوس زبان باز کرد و فریاد زد: ” ای مرد ! کرزوس را نکش “ بدینگونه سرباز پارسی از کشتن کرزوس منصرف شد و او را دستگیر کرد. به فرمان کورش ، کرزوس را به همراه 14 تن دیگر از نجبای لیدی ، به روی توده ای از هیزم قرار دادند تا در آتش بسوزانند. چون آتش را روشن کردند کرزوس فریاد زد ” آه ! سولون ، سولون “ . کورش توسط مترجم خود، معنی این کلمات را پرسید. کرزوس پس از مدتی سکوت گفت: « ای کاش شخصی که اسمش را بردم با تمام پادشاهان صحبت می کرد » کورش باز هم متوجه منظور کرزوس نشد و دوباره توضیح خواست.
سپس کرزوس گفت : « زمانیکه سولون در پایتخت من بود ، خزانه و تجملات و اشیاء قیمتی خود را به او نشان دادم و پرسیدم چه کسی را از همه سعاتمندتر می داند ، در حالی که یقین داشتم که اسم مرا خواهد برد. ولی او گفت تا کسی نمرده نمی توان گفت که سعادتمند بوده یا نه ! » کورش از شنیدن این سخن متاثر شد و بی درنگ حکم کرد که آتش را خاموش کنند ولی آتش از هر طرف زبانه می کشید و موقع خاموش کردن آن گذشته بود. آنگاه کرزوس گریست و ندا داد « ای آپلن! تو را به بزرگواری خودت سوگند می دهم که اگر هدایای من را پسندیده ای بیا و مرا نجات بده » پس از دعای کرزوس به درگاه آپلن ، باران شدیدی باریدن گرفت و آتش را خاموش کرد. پارسیان که سخت وحشت زده بودند ، در حالی که زرتشت را به یاری می طلبیدند از آنجا گریختند. »
این بود روایت هرودوت از آنچه بر پادشاه سارد گذشت. ولی ما دلایلی داریم که باور کردن این روایت را برایمان مشکل می سازند. نخستین دلیل بر نادرست بودن این روایت ، مقدس بودن آتش نزد ایرانیان است که به آنها اجازه نمی داد با سوزاندن پادشاه دشمن ، به آتش – یعنی مقدس ترین چیزی که در تمام عالم وجود دارد - بی حرمتی کرده، آن را آلوده سازند. دلیل دوم آنست که در سایر مواردی که کورش بر کشوری فائق آمده، هرگز چنین رفتاری سراغ نداریم و هرودوت نیز خود اذعان می کند به این که رفتار کورش با ملل مغلوب و بویژه با پادشاهان آنان بسیار جوانمردانه و مهربانانه بوده است. و بالاخره سومین و مهمترین دلیل آنکه امروز مشخص شده است که اصولاَ در زمان سلطنت کرزوس، سولون هرگز به سارد سفر نکرده بود بنابرین داستانی که هرودوت نقل می کند به هیچ عنوان رنگی از واقعیت ندارد. چهارمین نکته ی شک برانگیزی که در این روایت وجود دارد آن است که آپولن ، خدای یونانیان بوده و این مسأله یک احتمال قوی پیش می آورد که هرودوت – به عنوان یک یونانی - کوشیده است باورهای مذهبی خود را در این مسأله دخالت دهد.
در مورد آنچه در شهر سارد رخ داد نیز روایت های مشابهی نقل شده است که اگر چه در پایان به این نکته می رسند که سربازان پارسی، شهر را غارت نکرده و با مردم سارد به عطوفت رفتار کرده اند ولی می کوشند به نوعی این رفتار سپاهیان پارس را به عملکرد کرزوس و تاثیر سخنان وی در پادشاه جوان هخامنشی مربوط کنند تا آنکه مستقیماَ دستور کورش را عامل رفتار جوانمردانه ی سپاهیان ایران بدانند. پس از تسخیر سارد، تمام کشور لیدیه به همراه سرزمینهایی که پادشاهان آن سابقاَ فتح کرده بودند، به کشور ایران الحاق شد و بدین ترتیب مرز ایران به مستعمرات یونانی در آسیای صغیر رسید.
پس از بدست آوردن سارد، تمام لیدیه با شهرهای وابسته اش ، به دست کورش افتاد و حدود ایران به مستعمرات یونانی در آسیای صغیر رسید. این مستعمرات را چنانکه در جای خود خواهد آمد اقوام یونانی بر اثر فشاری که مردم دریایی به اهالی یونان وارد آوردند ، بنا کرده بودند. کوچ کنندگان از سه قوم بودند : ینانها ، الیانها و دریانها. نام یونان به زبان پارسی از نام اولین قوم آمده است زیرا اهمیت آنها در این دست آورده ها (مستعمرات) بیشتر بود.
هرودوت اوضاع این مستعمرات را چنین می نویسد: ینانهایی که شهر پانیوم وابسته به آنهاست شهرهای خود را در جاهایی بنا کرده اند که از حیث خوبی آب و هوا در هیچ جا مانند ندارد. نه شهرهای بالا می توانند با این شهرها برابری کنند و نه شهرهای پایین، نه کرانه های خاوری و نه کرانه های باختری.
ینانها به چهار لهجه سخن می گویند شهر ینانی ملیطه که در باختر واقع است پس از آن می نویت و پری ین است . این شهرها در کاریه قرار دارند و اهالی آنها به یک زبان سخن می گویند. شهرهای ینانی واقع در لیدیه اینهاست : افس ، کل فن ، لیدوس ، تئوس ، کلازمن ، فوسه. اینها به یک زبان سخن می گویند ولی زبان آنها همانند زبان شهرهای یاد شده در بالا نیست. از سه شهر دیگر ینانی دو شهر در جزیده سامس و خیوس واقع است و سومی ارتیر است که که در خشکی بنا شده است. اهالی خیوس و ارتیر به یک زبان سخن می وین دو اهالی سامس به زبانی دیگر. این است چهار لهجه ینانی .
پس از آن هرودوت می گوید : ینانهای هم پیمان زمانی از دیگر ینانها جدا شده بودند و جدایی آنها از اینجا بود که در آن زمان ملت یونانی به تمامی ناتوان به دید می آمد و ینانها در میان اقوام یونانی از همه ناتوانتر بودند و به جز شهر آتن شهر مهمی نداشتند. بنابرین چه آتنیها و چه دیگر ینانیها پرهیز داشتند از اینکه خود را ینانی بنامند و گمان می رود که اکنون هم بیشتر ینانها این نام را شرم آور می دانند.
دوازده شهر همی پیمان ینانی برعکس به نام خود سربلند بودند. آنها معبدی برای خود ساختند که آن را پانیونیوم نامیدند از ینانهای دیگر کسی را به آنجا راه نمی دادند و کسی هم جز اهالی ازمیر خواهند آن نبود که در پیمان آنها وارد شود. پانیوم در دماغه ی میکال قرار دارد این معبد برای خدای دریاها ، پوسیدون هلی کون ، ساخته شده است. در نوروزها ینانها ی شهرهای هم پیمان در اینجا گرد می آیند و این جشن را جشن پانیونیوم می نامند.
از گفته های هرودت روشن می شود که دریانها هم همبستگی با شش شهر دریانی داشتند ولی بعدها هالی کارناس را باری اینکه یک ی از اهالی آن بر خلاف عادت قدیم رفتار کرد ، از پیمان بیرون کردند. الیانها همبستگی از دوازده شهر داشتند ولی ازمیر را ینانها از آنها جدا کردند و یازده شهر دیگر در همبستگی الیانی بازماند. زمینها الیانی پربارتر از زمینهای ینانی بود ولی از حیث خوبی آب و هوا با شهرهای ینانی برابری نمی کرد. از گفته های هرودوت چنین برمی آید که این مستعمرات را سه قوم یونانی بنا کرده بودند و بین تمام آنها همراهی و هم پیمانی نبود. زیرا هر یک از همبسته های کوچک برپا کرده با هم هم چشمی و کشمکش داشتند.
پس از آن تاریخ نگار نامبرده می گوید : ینانها و الیانها نماینده ای نزد کورش فرستاده و درخواست کردند که کورش با آنها مانند پادشاه لید ی رفتار کند یعنی به کارهای درونی آنها دخالت نکند و همان امتیازات را بشناسد. کورش پاسخی یکراست به آنها نداده و این مثل را آورد : « زنی به دریا نزدیک شده و دید که ماهیهای قشنگی در آب شنا می کنند. پیش خود گفت : اگر من نی بزنم آشکارا این ماهیها به خشکی درآیند . بعد نشست و هر چند که نی زد چشمداشت او برآورده نشد. پس توری برداشت و به دریا افکند و شمار زیادی از ماهیان به دام افتادند. وقتی که ماهی ها در تور به بالا و پایین می جستند ، نی زن حال آنها را دید و گفت: حالا دیگر بیهوده می رقصید! می بایست وقتی برایتان نی میزدم می رقصیدید. »
هرودوت این گفته را چنین تعبیر می کند : کورش خواست با این مثل آنها بدانند که موقع را از دست داده اند، چه وقتی که پیش از به دست آوردن سارد به آنها پیشنهاد همبستگی شده بود و آنها رد کرده بودند. از میان مستعمرات یونانی، کورش فقط با اهالی ملیطه قرارداد کرزوس را تازه کرد و و نمایندگان دیگر شهرها را نپذیرفت. نمایندگان به شهرهای خود بازگشتند و پاسخ کورش را رسانیدند. سپس از تمام شهرهای یونانی آسیای کوچک نمایندگانی برگزیده شدند که در پانیونیوم گرد آمده و در برابر کورش همبسته شوند.
نمایندگان شهرهایی چون کل فن ، افس ، فوسه ، پری ین ، لبدس ، تئوس ، اریتر و دیگران در اینجا گرد آمده بودند . شهر ملیطه چون به مقصود خویش رسیده بود در این گروه شرکت نکرد. جزیره ی سامس و خیوس هم شرکت نکردند به این امید که کورش چون نیروی دریایی نیرومندی ندارد کاری با آنها نخواهد داشت. ولی دیگر شهرها با وجود اختلافاتی که با یکدیگر داشتند ، از جهت خطر مشترکی که احساس می کردند در این گردهمآیی حضور یافتند.
الیانها گفتند هر چه ینانها بکنند ما هم خواهیم کرد. دریانها از جهت آنکه از شهرهای کارناس که دریانی بود نماینده ای پذیرفته نشده بود ، از شرکت در عملیات خودداری کردند. چون جزایر یونانی هم حاضر نشدند در این گردهمآیی شرکت کنند ، ینانها و االیانها قرار گذاتند نماینده ای به اسپارت گسیل کنند و از آن دولت یاری جویند.
با این هدف پی تر موس نامی از اهای فوسه که سخنران و سخندان بود با انبوهی از هدایا به نزد اولیای دولت اسپارت فرستاده شد. ولی اسپارتی ها جواب درستی به وی ندادند و تنها وعده کردند که گروهی را خواهند فرستاد تا اوضاع منطقه را بازبینی کنند. بدین منظور یک کشتس اسپارتی پنجاه پارویی رهسپار فوسیه شد و در آنجا نمایندگان اسپارت ، فردی به نام لاکریناس را برگزیدند و برای مذاکره با کورش روانه ی سارد کردند. او به شاه گفت : بر حذر باشید از اینکه مستعمرات یونانی را آزار کنید ، زیرا اسپارت چنین رفتاری را نخواهد پذیرفت.
کورش از یونانیهایی که در رکاب وی بودند پرسید : مگر این لاسدمونیها کیستند و عده شان چقدر است که اینگونه سخن می گویند؟ پس از آنکه یونانیها این مردم به کورش شناساندند ، کورش رو به نماینده کرد و گفت : من از مردمی که در شهرهایشان جای ویژه ای دارند که در آنجا گرد هم می آیند و با سوگند دروغ و نیرنگ یکدیگر را فریب می دهند هراسی ندارم. اگر زنده ماندم چنان کنم که این مردم به جای دخالت در کار ینانیها از کارهای خودشان سخن بگویند.
نماینده ی اسپارت پس از شنیدن پاسخ کورش به کشور خویش بازگشته به پادشاه اسپارت ( آناک ساندریس ، آریستون ) پاسخ کورش را رسانید. انها هم پاسخ را به مردم رسانیدند و مسئله ی کمک گرفتن یونانیهای آسیای صغیر از اسپارتیها به همین جا ختم شد.
هرودوت می گوید بیم دادن کورش به همه ی یونانیها بود ، چه هر شهر یونانی میدانی دارد و مردم برای داد و ستد در آنجا گرد می آیند ولی در پارس چنین میدانهایی وجود ندارد. نتیجه ای که تاریخنگار یاد شده می گیرد درست نیست زیرا مقصود کورش روش حکومت آنها بوده است . یونانیهایی که از ملتزمین کورش بودند او را از روش حکومت اسپارت آگاه کرده و گفتند مردم در جایی میدان مانند گرد آمده و در کارها سخن می گویند و هر یک از سخنوران می خواهند باور خود را به مردم بپذیرانند.
آشکار است که کورش از روش چنین حکومتی خوشش نیامده و آن پاسخ را داده است . خلاف این فرض طبیعی نیست. زیرا وقتی که می خواهند مردمی را بشناسانند روش حکومت آن را کنار نمی گذارند تا از میدان داد و ستد سخن بگویند. بنابرین از این پاسخ نمی توان داوری کرد که میدان خرید و فروش در پارس پیدایی نداشته است به عکس چون داد و ستد در آن زمان بیشتر با تبدیل جنس به جنس می شد و مغازه یا حجره برای اینگونه داد وستد تنگ بود ، پس این میدانها بوده است. به هر حال اگر هم نبوده مقصود کورش روش حکومت اسپارتیها بود نه میدان داد و ستد آنها.
کورش در این هنگام به کارهایی که در خاور داشت بیش از کارهای باختر اهمیت داد. یک تن از اهالی لیدیه به نام پاکتیاس را برگزید و به حکومت این کشور گماشت . ترتیبات آن را با حوالی که در زمان آزادی داشت باقی گذاشت و پس از آن با کرزوس راهی ایران شد.
هرودوت می گوید دلیل برگزیدن یک تن لیدیایی به فرمانروایی این کشور این بود که کورش ترتیب ایران را در دید آورد ، چون در ایران رسم بر این بود که وقتی کشوری را می گرفتند از خانواده فرمانروایان یا نجبای آن کشور کسی را به فرمانروایی آن بر می گزیدند. ولی دیری نپایید که کورش دانست که این ترتیب سازگار اوضاع آسیای پایینی نیست.
توضیح آنکه پاکتیاس همین که کورش را دور دید دعوی آزاد شدن لیدیه کرد و چون کورش گنجینه را به او سپرده بود با آن پول مردم کناره را با خود همراه کرد و سپاهی ترتیب داد بعد به سارد شتافته و فرمانروای ایرانی را در ارگ پیرامون گرفت. این خبر در راه به کورش رسید و او چنانکه هرودت می گوید از کرزوس پرید سرانجام این کار چیست ؟ چنیین به نظر می آید که مردم لیدی هم برای خودشان و هم برای من دردسر درست می کنند. آیا بهتر نیست که لیدیها را برده کنم ؟ کرزوس در پاسخ گفت خشمگین نشو ، لیدها نه از بابت گذشته گناهی دارند و نه از جهت حا ل . گذشته ها به گردن من بود و حال گناه از پاکتیاس است که باید تنبیه شود.
از گناه لیدیها بگذر و برای اینکه بعدها شورش نکنند نماینده ای به سارد فرست و فرمان بده که لیدیها اسلحه برندارند ، در زیر ردا قبایی بپوشند و کفشاهی بلند به پا کنند و کودکان خویش را به نواختن آلات موسیقی و بازرگانی وادارند. به زودی خواهی دید که مردان لیدی زنانی خواهند بود و اندیشه تو از شورش آنها راحت خواهد شد. والبته کورش هرگز به این توصیه های رهبری که برای زن کردن مردان کشورش نقشه می کشید اهمیت نداد. مازارس سردار ایرانی برای سرکوب شورش پاکتیاس به سارد فرستاده شد.
با ورود مازارس به شهر سارد ، پاکتیاس شهر را رها کرد و به کوم ( = کیمه ، مستعمره ی یونانی ) گریخت. مازارس به اهالی کوم پیغام داد که باید پاکتیاس را تسلیم کنند. اهالی کوم از یک سو نمی خواستند با پارسیان وارد جنگ شوند و از سوی دیگر راضی نبودند کسی را که به آنها پناه آورده است تسلیم پارسیان کنند، لذا از پاکتیاس خواستند تا از شهر آنها بیرون رود و به ملیطه بگریزد. به خواست اهالی کوم ، پاکتیاس به ملیطه رفت ولی از بخت بد شهری که به آن پناه آورده بود مردمی داشت بازرگان و پرستنده ی پول ! آنها راضی شدند در ازای دریافت وجهی پاکتیاس را تسلیم کنند ولی پاکتیاس بوسیله ی یک کشتی که از کوم آمده بود به جزیره ی خیوس فرار کرد اما این پایان بدبیاری های او نبود.
اهالی این جزیره خواهان ناحیه ای به نام آتارنی بودند که در برابر خیوس واقع بود و به مازارس گفتند که اگر آن ناحیه را به ما دهی پاکتیاس را به تو می سپاریم. مازارس چنین کرد و مردم خیوس پاکتیاس را آوردند و تحویل سپاهیان پارس دادند. سپس مازارس حکم مرگ پاکتیاس را صادر نمود و بدینگونه فرماندار شورشی لیدیه مجازات شد.
در پی این حادثه ، کورش تصمیم گرفت برای دفع خطرات احتمالی مستعمرات یونانی آسیای صغیر را نیز تسخیر نماید. لذا مازارس را به مطیع کردن این مستعمرات گماشت. نخستین شهری که فرو پاشید پری ین بود. پس از آن دشت مه آندر و کشورهای ماگنزی نیز سر به فرمان پارسیان فرود آوردند. در این هنگام مازارس از دنیا رفت و هارپاگ مادی جانشین او شد. هارپاگ بلافاصله شهر فوسه را پیرامون گرفت و به اهالی آن یک اولتیماتوم بیست و چهار ساعته داد که بجنگند یا تسلیم شوند.
مردم فوسه که دریانوردان زبردستی بودند و کشتی های فراوانی داشتند ، از این مهلت یک شبانه روزی سود بردند و شبانه سوار بر کشتی های خود شهر را ترک کردند. با پایان یافتن زمان تعیین شده ، سپاهیان پارسی به شهر درآمدند و شهر خالی از سکنه ی فوسه را بدست گرفتند. مردم فوسه سوار بر کشتی های خود به جزیره ی خیوس گریختند ولی خیوسی ها آنها را نپذیرفتند و به آنان جا ندادند. سپس فراریان فوسه تصمیم گرفتند به کرس کوچ کنند ولی پیش از آن خواستند به شهر خود باز گردند و از پارسیان انتقام بگیرند.
با این هدف به فوسه برگشته و در نزدیکی آن شهر شماری از پارسیان را کشتند. بسیاری از اهالی فوسه ( تقریبا نیمی از آنها ) با دیدن دوباره ی موطن خود هوس کوچ را از سر پراندند و با استفاده از عفوی که هارپاگ اعلام کرد، در ازای پذیرفتن فرمانبرداری از پارسیان به خانه هایشان بازگشتند. و اما نیم دیگر مردم فوسه به آلالیا در کرس رفتند و چون به راه زنی در دریاها پرداختند ، دولت قرتاجنه با آنان نبرد کرد و شمار زیادی از آنان را از پای درآورد و بازمانده ی آنها از جایی به جای دیگر رفتند تا به ولیا در خلیج پولیکاسترو رسیده و در آنجا ساکن شدند.
پس از آن لشکر پارس آهنگ تسخیر تئوس کرد. تئوس یکی از زیباترین شهرهای ایونیه بود که سه هزار سال پیش از این بوسیله ی مهاجرانی که از بخش پرتانیه ی آتن به آنجا آمده بودند بنا شده بود. اهالی تئوس نیز به سان مردم فوسه رفتار کردند . یعنی پیش از رسیدن پارسیان ، شهر را تخلیه نموده و به آبدر گریختند و در همانجا ساکن شدند. و اما سایر شهرهای ایونیه چون دریانها و آلیانها راه مردم تئوس و فوسه را نرفتند. آنها با پارسیان پیمان بستند و با پذیرش حکومت آنان در شهر و دیار خود ماندند و به زندگی آرام خود ادامه دادند. از آن پس هارپاگ به جنگ با کاریها ، کیلیکها و پداسیها پرداخت و اندک اندک تمام نواحی آسیای صغیر به فرمان ایرانیان درآمد.
نبرد بابل نبرد بابل را از بسیاری جهات می توان مهترین حادثه در دوران زندگی کورش و حتی در تمامی طول دوران باستان دانست؛ چه از نظر عظمت و نفوذ ناپذیری رویایی استحکامات بابل که تسخیر آن در خیال مردمان آن دوران نیز نمی گنجید و چه از جهت رفتار جوانمردانه و انسانی کورش کبیر با مردم مغلوب آن شهر و یهودیانی که در بند داشتند که او را شایسته ی عنوان « پایه گذار حقوق بشر » کرده است. به واقع می توان گفت که کورش هرآنچه از مردی و مردمی و از سیاست و کیاست داشت در بابل بروز داده است. نظر به اهمیت این نبرد بد نیست قبل از توصیف آن کمی با شهر بابل و مردوک – خدای خدایان آن - آشنا گردیم ؛ شهری که ما آن را به پیروی از یونانیان « بابل » می نامیم در زبان سومری « کادین گیر » و در زبان اکدی « باب ایلانی » نامیده می شود که این هر دو به معنای « دروازه ی خدایان » می باشند. ناگفته پیداست که مردم چنین شهری تا چه اندازه می بایست به اصول مذهبی و خدایان خود پایبند بوده باشند.
هنگامی که حمورابی تکیه بر تخت سلطنت بابل می زد کشوری به نسبت کوچک را از پدرش ( سین – موبعلیت ) به ارث برده بود که تقریباً هشتاد مایل درازا و بیست مایل پهنا داشت وحدود آن از سیپار تا مرد ( از فلوجه تا دیوانیه ی کنونی ) گسترده بود. در آن زمان پادشاهی های به مراتب بزرگتر وقدرتمندتری کشور بابل را پیرامون گرفته بودند. سرتاسر جنوب تحت سلطه ی " ریم سین " ( پادشاه لارسا ) بود ؛ در شمال سه کشور ماری ، اکلاتوم و آشور در دست " شمشی عداد " و پسرانش بود و در شرق " ددوشه " ( متحد عیلامیان ) بر اشنونه حکم می راند.
پادشاه حمورابی اگر چه همچون پدرانش از همان نخستین روزهای سلطنت مشتاق گسترش مرزهای کشورش بود ، لیکن با نظر به قدرت همسایگان مقتدر خویش ، پنج سال درنگ کرد و چون پایه های قدرتش را مستحکم یافت از سه سو به کشورهای همسایه حمله ور گشت ؛ ایسین را تصرف کرد و در امتداد فرات به سوی جنوب تا اوروک پیش رفت.
در اموتبال بین دجله و جبال زاگرس جنگید و آن ناحیه را متصرف شد و سرانجام در سال یازدهم از سلطنت خود توانست پیکوم را به اشغال درآورد. از آن پس بیست سال از سلطنت خود را صرف ترمیم معابد و تقویت استحکامات شهرهای تصرف شده کرد. در بیست و نهمین سال از پادشاهی حمورابی، کشور بابل هدف تهاجم مشترک ائتلافی متشکل از عیلامیان ، گوتیان ، سوباریان ( آشوریان ) و اشنونه قرار می گیرد که با دفاع ارتش حمورابی این تهاجم ناکام می ماند. سال بعد حمورابی در تهاجمی شهر لارسا را متصرف می شود.
در سال سی و یکم همان دشمنان قدیمی دوباره متحد می شوند و به سوی بابل لشکر می کشند. اینبار حمورابی نه تنها تمامی سپاهیان آنان را تار و مار می کند که تا نزدیکی مرزهای سوبارتو نیز پیش روی کرده ، تمامی بین النهرین جنوبی و مرکزی را متصرف می شود و سرانجام در سال های سی و ششم و سی و هشتم از سلطنت خود موفق می شود به سلطه ی آشور بر بین النهرین شمالی پایان دهد و تمامی مردم بین النهرین را بصورت یک ملت واحد تحت سلطه ی خود در آورد.
برای اداره ی چنین کشوری که ملت ها و نژادها و مذاهب گوناگون را در بر می گرفت، حمورابی دست به یک سری اصلاحات اداری، اجتماعی و مذهبی زد و آنها را تحت یک « مجموعه ی قوانین » مدٌون کرد. اگرچه با بدست آمدن قوانین قدیمی تر از پادشاهانی چون « اور – نمو » و « لیپیت – عشتر » دیگر نمی توان حمورابی را « نخستین قانونگزار تاریخ » نامید ولی هنوز هم می توان او را به عنوان یک پادشاه قانونمدار و عادل ستود. برای رفع اختلافات مذهبی و نیز برای مشروعیت بخشیدن به سلطنت خود و بازماندگانش ، حمورابی در این قانون ، مردوک خدای بابل را که تا آن زمان یک خدای درجه سوم بود در راس خدایان دیگر قرار داد و البته با نهایت زیرکی مدعی شد که این مقامی است که از سوی « آنو » و « انلیل » به مردوک تفویض شده است. کاهنان سراسر کشور به امر شاه تقدم و تاخر خدایان را تغییر دادند و قصه ی آفرینش را از نو نوشتند تا نقش اصلی را به مردوک واگذارند.
پادشاهان پس از حمورابی به علت فساد اخلاقی و مالی خود و درباریانشان هرگز نتوانستند عزت و شوکت کشور خود را آنگونه که حمورابی برایشان به ارث گذاشته بود حفظ کنند تا آنکه پس از گذشت سالیان دراز و در دوران حکومت « بختنصر » کشور بابل دیگر بار عظمت و اقتدار خود را بازیافت و تبدیل به بزرگترین و زیباترین شهر آن دوران شد. ولی این بار چیزی در این عظمت بود که آنرا از عظمتی که این کشور در دوران حمورابی داشت متمایز می ساخت؛ نام بابل دیگر با نام یک پادشاه قانونگذار و عادل درنیامیخته بود؛ مردم کشورهای دیگر با شنیدن این نام، تصویر یک پادشاه خونخوار، خشن و بی رحم را در ذهن مجسم می کردند، تصویری که براستی شایسته ی بختنصر بود.
در همین زمان بود که یهودیان کشور یهودا از دادن خراج امتناع کردند و سر به شورش برداشتند. بختنصر با سپاه بی کران خود به آنان حمله ور شد ، اورشلیم را آتش زد و مردم آن سرزمین را به اسارت به بابل برد. پادشاه یهودا در مقابل چشمانش دید که چگونه سربازان بختنصر ، پسرانش را می کشتند و پس از آن بختنصر با دستان خود ، چشم های او را از حدقه درآورد. در همین حال بابلیان ، دیوانه وار و مست از بوی خون، زیباترین اسیران خود را بر می گزیدند تا زبانشان را از بیخ برکنند، چشمانشان و امعاء و احشایشان را بیرون کشند و پوستشان را زنده زنده از تن جدا کنند! اورشلیم دیگر وجود نداشت و از میان یهودیان ، آنانکه هنوز زنده بودند ناچار شدند که باقی عمر را در اسارت اهالی بابل سر کنند.
باری ، بختنصر با همه ی قدرتش در سال 561 پیش از میلاد از دنیا رفت و پس از او پسرش « آول مردوک » به سلطنت رسید. او بسیار ضعیف و ناتوان بود و پس از آنکه تنها دو سال سلطنت کرد بدست دسته ای شورشی که از شوهر خواهرش « نرگال سار اوسور » فرمان می گرفتند، از تخت شاهی به زیر آمد. سلطنت نرگال سار اوسور نیز چندان به درازا نکشید زیرا او بیمار بود و بزودی در گذشت. پس از وی پسرش « لاباسی مردوک » شاه شد. او نیز چند ماهی بیش سلطنت نکرد و فرمانده ی یک گروه شورشی به نام « نبونید » در سال 555 پیش از میلاد ( یعنی تنها پنج سال پیش از آنکه کورش در ایران به پادشاهی برسد ) بر تخت وی تکیه زد.
نبونید در سال 554 پیش از میلاد پس از برگزاری جشن سال نو به شهر صور می رود تا در آنجا هیرام – پسر ایتوبعل سوم و برادر مربعل - را به عنوان خدای آن شهر مستقر سازد. در سال 553 پیش از میلاد ادومو و تایما را به تصرف در می آورد. نبونید با تصرف تایما رؤیای بختنصر را دنبال می کرد و می خواست که مرکز حکومت خود را به آنجا منتقل کند. شاید به این خاطر که می خواست از بابل در برابر حمله ی احتمالی مصریان حمایت کند. به هر روی ، او در سال 548 پیش از میلاد درآنجا اقامت گزید و حکومت بابل را به پسرش « بالتازار » واگذاشت.
سالها بعد ، آنچه نبونید را وادار به بازگشت کرد ، شنیدن خبر عزیمت سپاه ایران به سوی بابل بود. با شنید ن این خبر، نبونید به سرعت به بابل برگشت تا شهر را برای دفاع در برابر هجوم پارسیان مهیا سازد. وضع سوق الجیشی هیچ درخشان نبود. نبونید چون از سمت مشرق و از سمت شمال در محاصره افتاده بود راه گریزی بجز از سمت مغرب، یعنی به سوی سوریه و مصر نداشت؛ و تازه از آن طرف هم بجز احتمال شورش مردم سوریه و بجز وعده های بی پایه ی دوستی از جانب مصر چیزی عایدش نمی شد.
سلطان باستانشناس مذهبی که به حق از انتقال قدرت از دولت ماد به پارسیان هخامنشی نگران شده بود و می دانست که این انتقال قدرت موجودیت بابل را تهدید می کند کوشید تا همه ی فرماندهان لشکری را با نیروهای تحت فرمانشان گرد هم آورد و انگیزه ی جنبش ملی خاصی بشود که بتواند سدی خلل ناپذیر در برابر مهاجم اشغالگر ایجاد کند. لیکن کاهنان که مواظب اوضاع بودند سلطان را به باد ملامت می گرفتند از این که برای پرداختن به سوداگریهای بی قاعده و به انگیزه ی کنجکاوی های باستانشناسی اندک کفر آمیزش از رسیدگی به امور سیاسی و کشوری غافل مانده است .
آنان در ایفای وظایف مقدس خود اهانت دیده و جریحه دار شده بودند ، و هیچ در پی این نبودند که خشم و کینه ی خود را پنهان بدارند. بدین جهت اعتماد لازم به او نشان ندادند تا بتواند عوامل مقاومت در حد فراتر از کامل را به دور خود گرد آورد. بحران قدرت شوم و بدفرجام بود. در آن هنگام که بیگانه در مرزهای کشور توده می شد و کسی نمی توانست در تشخیص مقاصد او تردیدی به خود راه بدهد متصدیان مقامات روحانی فکری بجز این در سر نداشتند که ولو در صورت لزوم با حمایت دشمن هم که باشد امتیازات خود را برای همیشه حفظ کنند.
آنان بی آنکه اندک تردید یا وسواسی به خود راه بدهند حاضر بودند برای انتقام گرفتن از پادشاهی که مرتکب گناه دخالت در امور ایشان شده بود به میهن خویش هم خیانت بکنند. عامل دیگر بی نظمی داخلی ناشی از روش خصمانه ای بود که یهودیان بابل مصممانه در پیش گرفته بودند. وضع یهودیان در بابل براستی سخت و اسف انگیز بود. از آن جا که بر اثر پیشگویی های حزقیل و یرمیای نبی ، مشعر بر اینکه دوران اسارت ایشان به سر خواهد رسید و عصر نوینی همراه با عزت و سعادت برای اسرائیل پیش خواهد آمد، یهودیان با نذر و نیاز تمام خواهان ظهور منجی آزادی بخش موعود بودند ، کسی که مقدر بود اورشلیم را به ایشان باز پس بدهد و برای ایشان کورش همان منجی آزادی بخش بود.
کورش از جانب خداوند لایزال مأموریت یافته بود که قوم یهود را از آن زندان زرین بیرون بکشد. حزقیل که به یک خانواده ی روحانی تعلق داشت و در سیر تبعید اول یهودیان به بابل آورده شده بود مبشر والای امیدواری ایان بود. او دومین پیشگویی است که به هر سو ندا در می دهد کورش عامل خداوندی نجات همکیشانش خواهد بود.
در همه جا شایع می کند که کورش شکست ناپذیر است. و اسرائیل رویای جاودانگی خود را دنبال می کند.« شاید هم دیدن پیشرفتهای سریع ایرانیان که در کار مطیع کردن همه ی کشورهای خاور نزدیک و گردآوردن همه ی آنها زیر لوای یک امپراتوری وسیع تر و با اداره شدنی بهتر از اداره ی همه ی کشورهای گذشته بود که به پیغمبر بنی اسرائیل الهام بخشیده بود دست خدایی در کار است. »
بدین گونه حزقیل که با شور و شوق تمام گناهان اورشلیم را برشمره بود ، اکنون با دادن وعده ی بازگشت به وطن به تبعیدیان، آن هم در آتیه ای نزدیک، روحیه ی ایشان را تقویت می کرد. و بدین گونه پس از اعلام سلطه ی آتی خداوند بر بابلی که آن همه خدا داشت و با طرح سازمان اقلیمی واهی که در آن روحانیون از قدرتی استبدادی برخوردار خواهند بود احساس تفوق جامعه ی اسیر یهودی را تقویت می کرد و از او می خواست که ویژگیهای نژادی خود را در محیط بیگانه سالم و دست نخورده نگاه دارد و خطر تحت تاثیر تمدن بابل قرار گرفتن و مشابه شدن با بابلیان را به ایشان گوشزد می کرد.
در مورد آنچه کورش پس از فتح بابل انجام داده است ، سند ی به دست آمده که به استوانه ی کورش معروف است. استوانه ی کورش کبیر در خرابه های بابل پیدا شده و اصل آن در موزه ی بریتانیا نگهداری می شود. این استوانه را باستانشناسی به نام هرمزد « رسام » در سال 1879 میلادی پیدا کرده است. بخش بزرگی از این استوانه اینک از بین رفته است ولی بخشی از آن که سالم مانده است سندی مهم و تاریخی است مبنی بر رفتار جوانمردانه ی کورش کبیر با مردم شهر تسخیر شده ی بابل و نیز یهودیانی که در اسارت آنان بودند. گوینده ی خط های آغازین این نوشته نامعلوم است ولی از خط بیست به بعد را کورش کبیر گفته است.
اینک متن مختصری از استوانه :
من، کوروش، پادشاه جهان، پادشاه کبـير، پادشاه مقـتـدر، پادشاه بابل، پادشاه سرزمين سومر و اکد، پادشاه چهارگوشه جهان، پسر کمبودجيه، پادشاه " انشان"، نوه کوروش، زاده "تـيس پس"، از سلاسه خاندان سلطـنـتي، که گرامي مي داشتـند حکم "بل" و "نـبـيو" را، که مقام سلطـنت که آنها مايل به آن بودند، در قلبشان جاي داشت. وقـتي که من، بخوبي ترتـيـب کارها را مشخص کردم، وارد بابل شدم؛ من به شادي و ميـمنـت صندلي دولت را در وسط کاخ سلطـنـتي بنا کردم. "مردوک" بزرگترين خداي بابل را که مورد احترام ساکنـين بابل بود آوردم که آنها بسوي من بـيايـند. من ديدم که چگونه آن را پرستش ميکردند. سپاه بـيشمار من بدون آنکه مخـتـل شود به طرف قـلب بابل حرکت کرد. من نگذاشتم که هيچکس در سرزمين سومر و اکد ارعاب و وحشي گري کند. من متوجه امنـيـت بابل و تمام اماکن مقـدس آنجا بودم. من تمام خانه هاي ويران مردم بابل را دوباره بازسازي کردم. من به بدبخـتي هاي مردم بابل پايان دادم. شهرهاي آشور، سوسا، آگد، زامبان، و ميرون و تا آنجايي که منـطـقه اجازه مي داد تمام شهرهاي مذهبـي آن منطـقه را که مکانهاي مقـدس آنها ويران شده بود و خانه خداي آنها از بـيـن رفته بود، من تمام آنها را درست کردم و خانه خدايان آنها را به وسط شهرهايشان برگرداندم.
در دنیای باستان رسم بر آن بود که چون قومی بر قوم دیگر فائق می آمدند، قوم مغلوب ناچار می شدند که به دین مردم پیروز درآیند و از باورهای مذهبی خود دست بکشند. چه بسیار مردمی که به خاطر سر باز زدن از پذیرش دین بیگانه، بدست اقوام پیروز تاریخ به خاک افتاده اند و چه بسیار معابدی که توسط فاتحان با خاک یکسان گشته اند. در چنین دنیایی بود که کورش پرچم آزادی ادیان را برافراشت و مردم را ( از ایرانی و انیرانی و از بت پرست و خورشید پرست و یکتا پرست ) در انجام فرائض دینی خود آزاد گذاشت و حتی معابدی را که در جریان جنگهای مختلف آسیب دیده بودند از نو ساخت. بهترین نمونه های این جوانمردی را در جریان تسخیر بابل می بینیم.
در حالی که مردم بابل خود را برای دیدن صحنه های ویران شدن معابدشان به دست سپاهیان پارسی آماده می کردند، کورش در میان آنان حاضر شد و در مقابل چشمان حیرت زده ی آنان، مردوک خدای خدایان بابل را به گرمی ستود و فرمان آزادی مذهبی را در سراسر کشور بابل صادر کرد. این فرمان از جمله شامل یهودیانی می شد که بختنصر همه چیزشان را گرفته بود، کشورشان را در شعله های آتش ویران کرده بود و خودشان را به اسارت به بابل آورده بود. اندکی پس از ورود به بابل ، کورش به یهودیان اجازه داد تا پس از هفتاد سال زندگی در اسارت و بندگی به فلسطین بازگردند و درآنجا به بازسازی اورشلیم بپردازند.
کورش به خزانه دار خود « مهرداد » دستور داد تا هر چه از ظروف طلا و نقره و اسباب و اثاث مذهبی که در دوره ی بختنصر از معابد اورشلیم غارت شده و در معبد های بابل باقی مانده است را به یهودیان بازگرداند و او نیز همه ی آن اثاث را که مشتمل بر پنج هزار و چهارصد تکه بود به آنان مسترد داشت. سپس کورش از مردمانی که یهودیان در میان آنان می زیستند خواست تا آذوقه و خواربار و مواد لازم برای سفر را برایشان فراهم آورند و آنان نیز چنین کردند. باری ! هزاران یهودی پس از صدور فرمان آزادیشان از جانب کورش، به سوی شهر و دیار خود روانه شدند و با کمک ایرانیان موفق شدند شهر خود را از نو بسازند و حیات ملی خود را احیا کنند.
به خاطر این محبت بزرگ و ستودنی ، از کورش در کتاب های مقدس یهودیان به نیکی یاد شده است. این ستایش چنان است که تورات کورش کبیر را « مسیح خدا » نامیده است. بدین صورت از دیر باز کودکان یهودی از همان نخستین روزهای زندگی خود از طریق کتب مذهبی با این ابر مرد بشر دوست آشنا گشته و مردانگی و فتوت او را می ستایند. مسیحیان نیز که به گمان بسیاری پایه و شالوده ی دینشان ، تورات یهود است، کورش را فراوان احترام می کنند و مقامی بالاتر از یک پادشاه و یک کشورگشای بزرگ برای وی قائلند. در قرآن مجید نیز چناکه به پیوست آمده است از کورش کبیر ( یا همان ذوالقرنین ) به نیکی یاد شده و بدین ترتیب کورش تنها پادشاهی است که در هر سه کتاب آسمانی مورد ستایش پروردگار قرار گرفته است.
درگذشت کورش مرگ کورش نیز چون تولدش به تاریخ تعلق ندارد. هیچ روایت قابل اعتمادی که از چگونگی مرگ کورش سخن گفته باشد در دست نداریم و لیکن از شواهد چنین پیداست که کورش در اواخر عمر برای آرام کردن نواحی شرقی کشور که در جریان فتوحاتی که او در مغرب زمین داشت ناآرام شده بودند و هدف تهاجم همسایگان شرقی قرار گرفته بودند به آن مناطق رفته است و شش سال در شرق جنگیده است. بسیاری از مورخین ، علت مرگ کورش را کشته شدنش در جنگی که با قبیله ی ماساژتها ( یا به قولی سکاها ) کرده است دانسته اند. ابراهیم باستانی پاریزی در مقدمه ای که بر ترجمه ی کتاب « ذوالقرنین یا کورش کبیر » نوشته است ، آنچه بر پیکر کورش پس از مرگ می گذرد را اینچنین شرح می دهد :
سرنوشت جسد کورش در سرزمین سکاها خود بحثی دیگر دارد. بر اثر حمله ی کمبوجیه به مصر و قتل او در راه مصر ، اوضاع پایتخت پریشان شد تا داریوش روی کار آمد و با شورش های داخلی جنگید و همه ی شهرهای مهم یعنی بابل و همدان و پارس و ولایات شمالی و غربی و مصر را آرام کرد. روایتی بس موثر هست که پس از بیست سال که از مرگ کورش می گذشت به فرمان داریوش ، جنازه ی کورش را بدینگونه به پارس نقل کردند.
شش ساعت قبل از ورود جنازه به شهر پرسپولیس ( تخت جمشید ) ، داریوش با درباریان تا بیرون شهر به استقبال جنازه رفتند و جنازه را آوردند. نوزاندگان در پیشاپیش مشایعین جنازه ، آهنگهای غم انگیزی می نواختند، پشت سر آنان پیلان و شتران سپاه و سپس سه هزارتن از سربازان بدون سلاح راه می پیمودند، در این جمع سرداران پیری که در جنگهای کورش شرکت داشته بودند نیز حرکت می کردند. پشت سر آنان گردونه ی باشکوه سلطنتی کورش که دارای چهار مال بند بود و هشت اسب سپید با دهانه یراق طلا بدان بسته بودند پیش می آمدند.
جسد بر روی این ردونه قرار داشت. محافظان جسد و قراولان خاصه بر گرد جنازه حرکت می کردند. سرودهای خاص خورشید و بهرام می خواندند و هر چند قدم یک بار می ایستادند و بخور می سوزاندند. تابوت طلائی در وسط گردونه قرار داشت. تاج شاهنشاهی بر روی تابوت می درخشید ، خروسی بر بالای گردونه پر و بال زنان قرار داده شده بود – این علامت مخصوص و شعار نیروهای جنگی کورش بوده است. پس از آن سپهسالار بر گردونه جنگی ( رتهه ) سوار بود و درفش خاص کورش را در دست داشت. بعد از آن اشیا و اثاثیه ی زرین و نفایس و ذخایری که مخصوص کورش بود – یک تاک از زر و مقداری ظروف و جامه های زرین – حرکت می دادند.
همین که نزدیک شهر رسیدند داریوش ایستاد و مشایعین را امر به توقف داد و خود با چهره ای اندوهناک ، آرام بر فراز گردونه رفت و بر تابوت بوسه زد ؛ همه ی حاضران خاموش بودند و نفس ها حبس گردیده بود. به فرمان داریوش دروازه های قصر شاهی ( تخت جمشید ) را گشودند و جنازه را به قصر خاص بردند. تا سه شبانه روز مردم با احترام از برابر پیکر کورش می گذشتند و تاجهای گل نثار می کردند و موبدان سرودهای مذهبی می خواندند.
روز سوم که اشعه ی زرین آفتاب بر برج و باروهای کاخ باعظمت هخامنشی تابید ، با همان تشریفات جنازه را به طرف پاسارگاد – شهری که مورد علاقه ی خاص کورش بود - حرکت دادند. بسیاری از مردم دهات و قبایل پارسی برای شرکت در این مراسم سوگواری بر سر راهها آمده بودند و گل و عود نثار می کردند.
در کنار رودخانه ی کورش ( کر) مرغزاری مصفا و خرم بود. در میان شاخه های درختان سبز و خرم آن بنای چهار گوشی ساخته بودند که دیوارهای آن از سنگ بود. هنگامی که پیکر کورش به خاک می سپردند ، پیران سالخورده و جوانان دلیر ، یکصدا به عزای سردار خود پرداختند. در دخمه مسدود شد ، ولی هنوز چشمها بدان دوخته بود و کسی از فرط اندوه به خود نمی آمد که از آن جا دیده بردوزد. به اصرار داریوش ، مشایعین پس از اجرای مراسم مذهبی همگی بازگشتند و تنها چند موبد برای اجرای مراسم مذهبی باقی ماندند.
|
|
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 15:59  توسط بابک نظری
|
عاشقانه ترین داستانهای جهان ...
عاشقانه ترین داستانهای جهان ...
1. رومئو و ژولیت
تا به امروز شاید این داستان مشهورترین دلدادهها باشد. این زوج مترادفی برای عشق هستند. رومئو و ژولیت یک داستان حزن انگیز نوشته ویلیام شکسپیر است. داستان عاشقانه آنها بسیار غم انگیز است. داستان این دو جوان که از دو خانواده مخالف هم هستند، به این گونه است که در نگاه اول عاشق شده و عشق آنها به ازدواج انجامیده سپس دو عاشق واقعی گشته و زندگیشان را به خاطر عشقشان به خطر انداختند. بی شک گرفتن زندگی خود به خاطر همسر یکی از نشانههای عشق واقعی است. در نهایت مرگ نابهنگام آنها خانوادههایشان را به هم پیوند داد.
2. کلوپاترا و مارک آنتونی
داستان عاشقانه آنتونی و کلوپاترا یکی از به یاد ماندنیترین و عاشقانه ترین داستانهاست که در همه زمانها نقل میشود. داستان این دو شخصیت تاریخی بعدها توسط ویلیام شکسپیر به نمایش درآمد و هنوز هم در همه جای دنیا نمایش داده میشود. رابطه آنتونی و کلوپاترا نمونه واقعی عشق است. آنها در نگاه اول عاشق گشتند. رابطه بین این دو جوان مقتدر، کشور مصر را در یک موقعیت قدرتمندی قرار داد. اما عشق آنها رومیهایی که از قدرتمند شدن مصریها نگران بودند را عصبانی میکرد. با وجود تهدیدهایی که وجود داشت، آنتونی و کلوپاترا ازدواج کردند. میگویند که در زمان جنگ علیه رومیها آنتونی خبر دروغین مرگ کلوپاترا را دریافت کرد و با شمشیر خودش را کشت. زمانی که کلوپاترا از مرگ آنتونی آگاه شد، وحشت زده شد و خودکشی کرد. عشق بزرگ به قربانی بزرگی هم نیازمند است.
به نقل از ایلیاد اثر هومر، داستان هلن و جنگ تروآ یک افسانه حماسی یونانی و ترکیبی از واقعیت و افسانه است. هلن به عنوان زیباترین زن در عرصه ادبیات در نظر گرفته شده است. او با منلوس، شاه اسپارت ازدواج کرد. پاریس پسر پریام شاه تروا عاشق هلن شد و او را ربود. یونانیها ارتش عظیمی به رهبری برادر منلوس، اگاممنون، فراهم کردند تا هلن را بازگردانند. هلن به سلامت به اسپارت بازگشت که ادامه زندگی خود را در شادمانی با منلوس زندگی کند.
3. ناپلئون و ژوزفین
ازدواج این دو یک ازدواج مصلحتی بود که ناپلئون در سن 26 سالگی به ژوزفین علاقهمند شد و با او ازدواج کرد. ژوزفین بانویی برجسته و ثروتمندترین زن به حساب میآمد. هرچه زمان میگذشت عشق ناپلئون به ژوزفین همچنین ژوزفین به ناپلئون بیشتر میشد اما این باعث کم شدن احترام متقابل آنها و همچنین کم شدن علاقه شدید آنها به هم نمیشد و به مرور زمان کهنه نمیشد. درحقیقت عشق آنها یک عشق حقیقی بود. آنها سرانجام در عشقشان شکست خوردند زیرا ناپلئون یه یک وارثی نیاز داشت درحالیکه ژوزفین از داشتن این نعمت محروم بود. آنها با ناراحتی از هم جدا شدند و هر دوی آنها عشق و علاقه شان را تا ابد در دلهایشان پنهان کردند.
4. اسکارلت اوهارا و رِت باتلر
بربادرفته نشاندهنده یکی از آثار جاویدان ادبی است. اثر معروف مارگارت میچل، عشق و نفرت بین اسکارلت و رت باتلر را شرح میدهد. تنظیم وقت چیزی بود که اسکارلت و رت باتلر هیچگاه در آن با همدیگر هماهنگ نبودند. در سراسر این داستان حماسی، این زوج هیچگاه احساسات واقعیشان را به طور دائمی تجربه نکردند و این حاصل بروز جنگ در پیرامونشان بود. اسکارلت که دختر بی قید و آزادی بود نمیتوانست بین خواستگاران خود یکی را انتخاب کند. تا جایی که سرانجام تصمیم به ادامه زندگی با رت باتلر شد. درحالیکه ذات دمدمی اسکارلت از قبل بینشان فاصله انداخته بود. امید به طور غیرمستقیم و همیشگی در قهرمان داستان ما ظاهر شد. بنابراین رمان با این جمله اسکارلت «فردا روز دیگری است» پایان مییابد.
5. جین ایر و رچستر
در داستان معروف شارلوت برونته، شخصیتهای تنها و بی دوست، علاجی برای تنهایی خود یافتند. جین، دختر یتیمی که به عنوان مربی وارد خانه ادوارد رچستر، مردی ثروتمند، میشود. این زوج غیرقابل تصور به هم نزدیک و نزدیک تر شدند تا زمانی که رچستر قلب لطیف و مهربانی را خارج از قلب خشن خود یافت. رچستر علاقه شدید خود را به خاطر تعدد زوجین آشکار نمیکرد اما در سالگرد ازدواجشان جین متوجه ازدواج سابق رچستر شد. جین با قلبی شکسته از آنجا دور شد اما بعد از یک آتش سوزی مهیب به عمارت ویران شده رچستر بازگشت. جین، رچستر را نابینا یافت در حالیکه زن، خود را کشته بود. عشق پیروز شد و دو عاشق دوباره به هم پیوستند و در خوشی و سعادت زندگی کردند.
6. ملکه ویکتوریا و آلبرت
این داستان عاشقانه درمورد خانواده سلطنتی انگلیسی است که 40 سال در مرگ همسرش به سوگ نشست. ویکتوریا دختری با نشاط، خوش رو و شیفته نقاشی بود. او در سال 1873 بعد از مرگ عموی خود ویلیام ششم بر تخت سلطنت انگلیس جلوس کرد. در سال 1840 او با اولین پسرعموی خود پرنس آلبرت، ازدواج کرد. در ابتدا پرنس آلبرت در بعضی محافل، ناآشنا به نظر میرسید چون او آلمانی بود. او میخواست که خانواده اش را به خاطر پشتکارش،صداقت و فداکاری بیش از حدش شگفت زده کند. این زوج دارای نه فرزند شدند. ویکتوریا فرزندانش را بسیار دوست داشت. او به توصیههای آنها در مملکت داری به ویژه سیاست اعتماد میکرد. زمانی که آلبرت در 1816 فوت کرد، ویکتوریا آسیب شدیدی دید. او به مدت 3 سال در محافل عمومیظاهر نشد. گوشه نشینی او باعث انتقاد عموم به او شد. کوششهای بسیار در زندگی ویکتوریا شد. اما تحت نفوذ نخست وزیر بنیامین در اسرائیل، ویکتوریا زندگی عمومی خود را از سر گرفت و مجلسی در 1866 افتتاح شد. اما ویکتوریا هرگز سوگ همسرش را پایان نمیداد و تا سال 1901 تا پایان زندگی خود سیاه به تن کرد. در طی سلطنتش که طولانی ترین سلطنت در تاریخ انگلیس بود بریتانیا یک قدرت جهانی شد (خورشید هرگز غروب نمیکند).
7. لیلی و مجنون
شاعر برجسته ایران، نظامیگنجوی، شهرت خود را مدیون شعر عاشقانه اش لیلی و مجنون که از یک افسانه عربی الهام گرفته، میباشد. لیلی و مجنون یک تراژدی درمورد عشق نافرجام است. این داستان برای قرنها نقل و بازگو شده است و در نسخ خطی و حتی روی سرامیکها نگاشته شده است. عشق لیلی و قیس به دوران مدرسه شان برمیگردد. عشق آنها کاملاً قابل مشاهده بود اما آنها از آشکارشدن عشقشان جلوگیری میکردند. قیس به دلیل تهیدستی خود را به بیابانی تبعید کرد تا میان حیوانات زندگی کند. او از خوردن غفلت میکرد و بسیار لاغر شده بود. به دلیل همین رفتارهای عجیب و غریب او، به وی لقب دیوانه دادند. او با عربهای بادیه نشین دوستی میکرد. آنها به قیس قول داده بودند لیلی را طی ستیز و زد و خوردی نزد او بیاورند. در طی این زد و خورد قبلیه لیلی شکست خورد اما پدر لیلی به دلیل رفتارهای مجنون وار قیس با ازدواج آنها مخالفت کرد و بالاخره لیلی با شخص دیگری ازدواج کرد. پس از مرگ همسر لیلی، بادیه نشینها جلسه ای بین لیلی و مجنون ترتیب دادند اما آنها هیچ وقت کاملاً با هم آشتی نکردند. فقط بعد از مرگشان هر دو کنار هم دفن شدند.
8. شاه جهان و ممتاز محل
در سال 1612 دختری جوان، به نام ارجمند بانو، با فرمانروای امپراتور مغول، شاه جهان ازدواج کرد. ارجمند بانو یا ممتاز محل 14 فرزند به دنیا آورد و همسر مورد علاقه شاه جهان شد. بعد از مرگ ممتاز محل در 1629 امپراتور بسیار غمگین شد و تصمیم گرفت مقبره ای برای او بسازد. او بیست هزار کارگر و ده هزار فیل را استخدام کرد و نزدیک به 20 سال طول کشید تا مقبره تاج محل کامل شد. شاه جهان هرگز قادر نبود تا سنگ سیاه مقبره را که طراحی کرده بود کامل کند. او توسط پسرش عزل شد و در قلعه قرمز آگرا زندانی شد و ساعتهای تنهایی خود را به تماشای رودخانه جاونا در مقبره ممتاز محل میگذراند. او سرانجام در کنار معشوقش در تاج محل به خاک سپرده شد.
__________________
آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت
معشوق و شراب و می پرستی را ساخت
بی شک قدحی شراب نوشید و از آن
سر مست شد این جهان هستی را ساخت
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 10:51  توسط بابک نظری
|
ادب در دیدگاه بزرگان
کشتن گنجشکها کرکس ها را ادب نمی کند .
آبراهام لینکلن
ادب و محبت خرجی ندارد ولی همه چیز را خریداری میکند.
متاجیو
بخش بزرگی از ادب آدمی برآیند ریشه نژادی و خانوادگی است .
ارد بزرگ
ادب سودمند اینست که پند گیری از دیگری نه آن که دیگری از تو پند گیرد.
انوشیروان
تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت.
لویی پاستور
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 9:33  توسط بابک نظری
|
اصول بيست گانه مديريت در كايزن
اصول بيست گانه مديريت در كايزن
1. نگوييد چرا اين كار انجام نمي شود. فكر كنيد چگونه مي توانيد آن را انجام دهيد.
2. در مورد مشكل به وجود آمده نگراني به خود راه ندهيد. همين الان براي رفع آن اقدام نماييد.
3. از وضعيت موجود راضي نباشيد. باور داشته باشيد كه هميشه راه بهتري هم وجود دارد.
4. اگر مرتكب اشتباه شديد، بلافاصله در صدد رفع اشتباه برآييد.
5. براي تحقق هدف به دنبال كمال مطلوب نگرديد. اگر 60% از تحقق هدف اطمينان داريد دست بكار شويد.
6. براي پي بردن به ريشه مشكلات 5 بار بپرسيد چرا؟
7. سعي نكنيد از دفتر كار خود مشكلات محيط را حل كنيد.
8. هميشه براي حل مشكل از داده و اطلاعات كمي و به روز استفاده كنيد.
9. براي حل مشكل بلافاصله به دنبال هزينه كردن نباشيد. بلكه از خرد خود استفاده كنيد. اگر عقلتان به جايي نمي رسد، آن را در همكارانتان بجوييد و از خرد جمعي استفاده كنيد.
10.هيچ وقت جزئيات و نكات ريز مسئله را فراموش نكنيد. ريشه بسياري از مشكلات بزرگ همين نكات ريز است.
11. حمايت مديريت ارشد منحصر به قول و كلام نيست. مديريت بايد حضور مشهود و ملموس داشته باشد.
12. براي حل مسائل هر جا كه امكان آن وجود دارد از واگذاري اختيار به زيردستان ابا نكنيد.
13. هيچ وقت به دنبال مقصر نگرديد. هيچ گاه عجولانه قضاوت نكنيد.
14. مديريت ديداري و انتقال اطلاعات بهترين ابزار براي حل مسئله به صورت گروهي است.
15. ارتباط يك طرفه دستوري از بالا به پايين مشكلات سازمان را پيچيده تر ميكند. مديريت ارشد بايد با لايه هاي پايين تر سازمان ارتباط دو جانبه داشته باشد.
16. انسانها توانايي هاي فراواني دارند. از الگوهاي چند مهارتي و غني سازي شغلي براي شكوفا شدن آنها استفاده كنيد.
17. تنها فعاليت هايي را انجام دهيد كه براي سازمان شما ارزش افزوده ايجاد مي كنند.
18. فراموش نكنيد كه5S ، پايه و بنيان ايجاد محصولي با كيفيت است.
19. بر اساس الگوهاي كار گروهي، مسائل محيط كارتان را حل كنيد.
20. حذف مودا ( اتلاف) فرآيندي پايان ناپذير است. هيچ وقت از اين كار خسته نشويد.
گرچه اين اصول در صنعت خودروسازي پايه گذاري شد اما مصداقهاي آن در بخش هاي ديگر و ازجمله خدمات نيز وحود دارد. به عنوان مثال كليه فعاليت هايي كه براي صدور يك فقره گواهي نامه پايان دوره آموزشي يا مجوز احداث يك واحد صنعتي و يا معدني انجام مي شود، از نگاه عرضه كننده خدمات (سازمان يا اداره دولتي) لازم و اجتناب ناپذير است، اما از نگاه مصرف كننده نهايي تنها چيزي كه اهميت دارد، برگه گواهي نامه يا مجوز است كه در پايان اين فعاليت ها صادر مي شود. بنابراين اگر بخواهيم از نگاه مشتري به مسائلمان بنگريم، بسياري از فعاليتهايي كه انجام مي دهيم مودا هستند. مطالعات و بررسي هايي كه در شركتهاي برتر دنيا انجام گرفته است نشان مي دهد كه در اين شركتها تنها يك فعاليت از 200 فعاليت آنها توليد ارزش افزوده مي كند و مابقي هزينه به سازمان و نهايتاً به مشتري تحميل مي كند
|
+|
نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 18:19  توسط بابک نظری
|
طراحی آزمایشها(DOE)
طراحی آزمایشها
معرفي DOE
در اين سمينار به منظور بهبود كيفيت قطعات و فرآيندها از تكنيك «طراحي آزمايشها» استفاده شده است. روش فوق شامل يكسري آزمايشهايي است كه در آن عوامل يا متغيرهاي ورودي يك فرآيند آگاهانه تغيير داده شده و سپس تغييرات حاصله در خروج فرآيند شناسايي، مدلي براي نشان دادن رابطه بين ورودي و مشخصه كيفي خروجي تعريف ميگردد. سپس با كمك تكنيك تجزيه و تحليل واريانس براي مدل عوامل مهم شناسايي ميشوند.
بهبود كيفيت به روش «طراحي آزمايشها» زماني ميتواند موثر واقع گردد كه بخش لاينفكي از چرخه طراحي و توسعه فرآيند و محصول باشد.
1) روشهاي آماري كنترل كيفيت
موثرترين راهي كه تاكنون براي كنترل كيفيت محصولات پيدا شده روشهاي آماري ميباشد.
مادامي كه از مواد، افراد، روشها و ماشينها براي توليد استفاده ميشود مشكل تغيير كيفيت وجود خواهد داشت و مادامي كه اين مشكل وجود دارد روشهاي آماري كنترل كيفيت نيز لازم است.
متخصصين آمار روشهاي آماري را بر اساس پيچيدگي آنها به سه گروه عمده تقسيمبندي ميكنند:
الف) روشهاي آماري پايه.
ب) روشهاي آماري حد واسط.
ج) روشهاي آماري پيشرفته.
2) طراحي آزمايشها
2-1) معرفي
طراحي آزمايشها شامل يكسري آزمايشهايي است كه بطور آگاهانه در متغيرهاي ورودي فرآيند تغييراتي ايجاد شده تا از آن طريق ميزان تغييرات حاصل در پاسخ خروجي فرآيند مشاهده و شناسايي شود.
2-2) تاريخچه
تكنيك DOE در اوائل دهه 1920 بوسيله رونالد فيشر1 در مركز تحقيقات كشاورزي روتامستد2 لندن مطرح و آماده بهرهبرداري گرديد.
پس از جنگ جهاني دوم كارآزمودگان انگليسي DOE آنرا به آمريكا آوردند و براي اولين بار در صنعت شيمي آنرا بكار بستند. در سال 1960 بدون استثناء تمامي شركتهاي ژاپني از DOE استفاده ميكردند.
بدنبال موفقيتهاي اوليه فيشر در زمينه آزمايشهاي مربوط به كشاورزي و انتقال آزمايشها به خارج از آزمايشگاهها، ديگر محققين از جمله گينچي تا گوچي، جي باكس، ويلسون و … مطالعات خود را در مورد طراحي آزمايشها و بكارگيري روشهاي آماري تكميل كردند.
در طي 15 سال گذشته DOE كاربردهاي زيادي در زمينههاي بهبود عملكرد فرآيند كاهش تغييرپذيري و بهبود بازده فرآيند داشته است.
3-2) مدل عمومي DOE
همانگونه كه در شكل (2-1) ديده ميشود، هر فرآيند تركيبي از ماشينآلات روشها و افراد ميباشد كه طي آن مواد ورودي به خروجي تبديل ميشوند.
عوامل قابل كنترل
عوامل غير قابل كنترل (درجه حرارت، رطوبت محيط)
شكل 2-1 مدل عمومي يك فرآيند DOE
محصول خروجي فرآيند يك يا چند مشخصه كيفي يا پاسخ قابل مشاهده دارد كه آنها را ا Y نشان ميدهيم.
متغيرهايي را كه در زمان اجراي فرآيند بتوان تغيير داد و تغييرات آنرا بررسي نمود قابل كنترل ناميده و آنها را با X نشان ميدهيم.
ديگر متغيرها را كه امكان كنترل آنها وجود ندارد عوامل غير قابل كنترل (عوامل اغتشاش)1 ميناميم و با Z نشان ميدهيم.
4-2) زمان و كاربردهاي DOE
1ـ كاهش زمان توسعه و طراحي محصول و فرآيند.
2ـ بررسي و مطالعه رفتار يك فرآيند.
3ـ حداقل نمودن اثر واريانسها.
4ـ افزايش بهرهوري فرآيند.
5ـ توليد محصول مقاوم بهبود بازده فرآيند.
6ـ مطالعه روابط بين متغيرهاي مستقل فرآيند (پارامترها) و خروجيها (متغير پاسخ).
5-2) زبان DOE (تعاريف اوليه)
* عامل : يك متغيري است كه ممكن است بر متغير پاسخ آزمايش اثر بگذارد.
* سطح : سطوح يك عامل مقادير مختلفي از آن عامل هستند كه طي آزمايش مورد بررسي واقع ميشوند.
* متغير پاسخ : متغير خروجي وابستهاي كه در نتيجه انجام آزمايش حاصل ميشود.
* عامل اغتشاش : عامل طرحي كه احتمالاً روي متغير پاسخ اثر ميگذارد اما علاقهاي به كنترل آن نداريم را اغتشاش مينامند.
* اثر : تغييري كه بعلت تغيير سطح يك فاكتور در متغير پاسخ ايجاد ميشود را اثر يك عامل ميگويند.
* اثر متقابل : اثر متقابل عبارت است از تاثير ناشي از تغيير توام متغيرها روي متغير پاسخ.
* مشاهده : در يك آزمايش به اعداد و ارقامي كه پس از اندازهگيري صفات و مشخصههاي مختلف حاصل ميگردند دادهها يا مشاهده ميگويند.
* بلوك : فاكتوري كه در يك طرح آزمايشي به عنوان منبع تغييرپذيري اثر گذار باشد بلوك ناميده ميشود.
* طرح آزمايشي : يك طرح آزمايشي (ED) آزمون يا يك سري آزمونهايي ميباشد كه در آن تغييرات هدفمند در متغيرهاي ورودي سيستم ايجاد شده بگونهاي كه بتوان اثرات تغييرات در پاسخ خروجي را مشاهده نمود. اين طرح شامل انتخاب پاسخها، عوامل، سطوح، بلوكها و … ميباشد.
* عوامل تصادفي : يك عامل ثابت سطوحي دارد كه بوسيله آزمايش كننده تعين ميشوند. يك عامل تصادفي سطوحي دارد كه بطور تصادفي از بين جمعيت سطوح ممكنه انتخاب ميشوند.
* خطاي آزمايش : از آنجاييكه در يك آزمايش، اجراهاي مختلف با يكديگر فرق ميكنند لذا در نتايج نوساناتي يا اغتشاشهايي وجود دارد اين اغتشاشها را معمولاً خطاهاي آزمايش يا بطور ساده خطا مينامند.
* اغتشاش : عوامل اغتشاش آنهايي هستند كه در طي شرايط واقعي توليد قابل كنترل نيستند.
* واريانس : واريانس يك نمونه مقدار پراكندگي در متغير پاسخ ميباشد.
* تجزيه و تحليل واريانس ANOVA1
تجزيه و تحليل واريانس ANOVA يك روش آماري براي تحليل دادههاي پيوستهاي ميباشد كه از دو يا چند جمعيت نمونهگيري شده، يا اينكه اين نمونهگيري از آزمايشاتي باشد كه در آن چند آزمون انجام شده باشد.
نتايج آزمون معمولاً بصورت جدول تجزيه و تحليل واريانس (جدول 2-2) خلاصه ميگردد :
جدول تجزيه و تحليل واريانس
Source of Variation Sum of Squares D.F Mean Squares F0
Between Factor Levels SSF a-1 MSF
Within Factor Levels (error) SSE MSE
Total SST
جدول (2-2)
معمولاً براي تجزيه و تحليل دادههاي يك آزمايش از نرم افزارهاي آماري كمك گرفته و نياز به محاسبه آماره آزمون F0 نيست.
6-2) اهداف DOE
در طراحي آزمايشها معمولاً اهدافي شبيه موارد ذيل مد نظر قرار ميگيرد :
الف) تعيين متغيرهايي (Xها) كه بيشترين اثر را روي متغير پاسخ دارند.
ب) تعيين مقادير متغيرهايي كه بيشترين اثر را روي متغير پاسخ دارند، بگونهاي كه y به مقدار اسمي خود نزديك باشد.
ج) تعيين متغيرهايي كه بيشترين اثر را روي متغير پاسخ دارند، بگونهاي كه تغييرات در متغير پاسخ كوچك باشد.
د) تعيين مقادير متغيرهايي كه بيشترين اثر را روي متغير پاسخ دارند، بگونهاي كه اثر متغيرهاي غيرقابل كنترل حداقل گردد.
7-2) كليدهاي موفقيت در DOE
كليدهاي موفقيت DOE اصولي هستند كه با بكار بستن آنها مديران كنترل كيفيت قادر خواهند بود DOE را بهتر در سازمان خود اجرا كنند و با استفاده از اين اصول در كيفيت محصول و راندمان فرآيند بهبودي چشمگير حاصل خواهد شد.
استفاده از DOE بصورت موفقيتآميز بستگي به درك عميق هشت اصل ذيل دارد : ]18[
1-7-2) اصول هشتگانه DOE
* اصل اول : تعيين صحيح اهداف.
اولين تصميم قبل از طراحي يك آزمايش اين است كه آزمايشگر مشخص كند «هدف از مطالعه او چيست؟».
* اصل دوم : اندازهگيري پاسخها بصورت كمي.
در بيشتر مواقع علت شكست DOE اين است كه نميتوان متغير پاسخ را بصورت كمي اندازهگيري نمود. لذا حتيالامكان ميبايستي با روشهاي آماري مناسب مشخصه كيفي مورد نظر را كه بعنوان متغير پاسخ تعريف ميكنيم بصورت كمي تبديل نماييم.
* اصل سوم : تكرار.
از مقوله تكرار آزمايش در DOE به منظور مهار نمودن تغييرات غير قابل كنترل (اغتشاش) استفاده ميشود.
* اصل چهارم : ترتيب انجام آزمايشات را تصادفي كنيد (تصادفي سازي).
با تصادفي نمودن ترتيب آزمايش اثر هر گونه متغير خارجي كه ممكن است بر متغير پاسخ تاثير بگذارند تقريباً خنثي ميشود.
* اصل پنجم : منابع تغيير معلوم را بلوكه كنيد.
اصل بلوكينگ اغتشاشي را كه توسط منابع تغييرات معلوم مثل مواد اوليه يا تغيير شيفت ايجاد ميگردد از خطاي آزمايش جدا ميكند.
* اصل ششم : فاكتورهاي هم اثر1 را تعين كنيد.
هم اثري زماني مطرح ميگردد كه ما بخواهيم دو يا چند عامل را همزمان به يك طريق تغيير بدهيم. ساختار هم اثري يكي از ويژگيهاي مهم در طرحهاي فاكتوريل و تاگوچي ميباشد.
نكته : مشكل هم اثري را فقط ميتوان با انجام طرح فاكتوريل دو سطحي كامل حل نمود كه در خيلي از موارد عملي خواهد بود.
* اصل هفتم : يكسري آزمايشات پي در پي انجام دهيد.
آزمايشات طراحي شده ميبايستي بصورت پي در پي اجرا شوند بگونهاي كه اطلاعاتي كه از يك آزمايش حاصل ميگردد را بتوان براي آزمايش بعدي بكار بست.
* اصل هشتم : دقت و صحت يافتهها و نتايج خود را بررسي و تاييد كنيد.
8-2) خطوط راهنما1 براي طراحي يك آزمايش
* تعريف اهداف آزمايش.
* تشكيل يك تيم جهت برنامهريزي، طراحي و اجراء آزمايش.
* تحقيق راجع به چگونگي و ميزان منابع در دسترس.
* انتخاب متغير پاسخ يا خروجي.
* انتخاب فاكتورها و سطوح آنها.
* انتخاب طرح مناسب آزمايش.
* تصميمگيري راجع به چگونگي ترتيب آزمايش (تصادفي سازي) و بلوكينگ.
* تهيه كاربرگ2.
* اجراي آزمايش.
* تجزيه و تحليل دادهها و ارائه نتايج.
9-2) انواع طرحهاي DOE
* طرحهاي غربالي1 :
به منظور ساده نمودن آزمايشات و كاهش حجم آنها از طرحهاي عاملي غربالي استفاده ميكنيم. در اينجا هدف بررسي تعداد زيادي عامل و استفاده از طرح جهت بررسي دقيق اثرات عوامل ميباشد.
لذا زمانيكه سطوح عاملها يا تعداد آنها زياد باشد حجم آزمايشات بسرعت افزايش پيدا ميكند. به منظور كاهش حجم آزمايشها شايد معقولانه نباشد كه عواملي را حذف كنيم لذا از راهكار دوم يعني كاهش سطوح عاملها استفاده ميشود اينگونه آزمايشها را غربالي ميگوييم.
* طرح يك عاملي
اين نوع آزمايش ساده را زماني انجام ميدهيم كه فقط طرح ما يك عامل تاثير گذار روي متغير پاسخ داشته باشد. در اين طرح واريانس تمامي سطوح يكسان بوده و مشاهدات بصورت تصادفي تهيه ميشوند تا محيطي كه عاملها در آن قرار دارند حتيالامكان همگن باشد. به بياني ديگر اين طرح را طرح عاملي كاملاً تصادفي2 شده ميناميم و آنرا بصورت مدل زير توصيف ميكنيم :
(5-2)
در رابطه (5-2) مشاهده ij ام را با yij، ميانگين كل را با ، اثر عامل را i ام را با و خطاي تصادفي مدل را با نشان ميدهيم.
* طرح بلوكبندي تصادفي شده3
در اين مدل هدف بلوك نمودن عوامل اغتشاش و خارج نمودن آنها از مدل ميباشد.
در اين طرحها تعداد b بلوك انتخاب شده و در هر بلوك آزمايش بطور كامل تكرار ميشود. اثر عامل مورد نظر داراي a سطح است و نتيجه مشاهدات را ميتوان بصورت مدل ذيل نوشت.
(6-2)
در رابطه فوق اثر مربوط به بلوك j ام ميباشد فرضيه خنثي در رابطه فوق عدم وجود اختلاف بين ميانگينهاي سطوح عامل مورد نظر را نشان داده و به وسيله نسبت به F0 آزمايش ميشود.
* طرح مربع لاتين1
زماني كه در آزمايش ما دو عامل اغتشاش قابل كنترل وجود داشته باشد و بخواهيم آنها را بلوكه نماييم از طرح مربع لاتين استفاده ميشود. مدل كلي اين طرح را ميتوان بصورت ذيل نوشت :
(7-2)
در رابطه فوق اثر عامل اغتشاش اول (سطر ماتريس) و اثر عامل اغتشاش دوم (ستونها) ميباشد.
* آزمايشهاي عاملي2
در آزمايشهاي فاكتوريل دو سطحي عوامل آزمايش بطور همزمان در دو سطح تنظيم ميشوند : سطح كم و سطح زياد. رويكرد طرح فوق روشي براي آزمون ارائه ميدهد كه از طرح آزمايش يك عامل در يك زمان بهتر است. در اين طرح با محدود نمودن آزمايشها به دو سطح تعداد آزمايشات را حداقل نموده و راندمان افزايش مييابد مدل عمومي اين طرحها را ميتوان بصورت رابطه ذيل نوشت :
(8-2)
در مدل فوق اثر عامل A در سطح i، اثر عامل در سطح j و اثر متقابل آنها ميباشد.
انواع مختلف طرحهاي عاملي 2k
الف) طرح عاملي 2k با n تكرار3
ب) طرح عاملي 2k با n=1 تكرار (روش دانيل)
ج) طرح عاملي كسري4
الف) طرح عاملي 2k با n تكرار
يكي از طرحهايي كه ميتوان از آن در توسعه بهبود فرآيند استفاده نمود طرحهاي عاملي با k فاكتور ميباشد كه در آنها هر يك از عاملها داراي دو سطح ميباشند اينگونه طرحها از تجزيه و تحليل سادهاي برخوردار بوده و اساس و مبناي خيلي از طرحهاي مفيد ديگر هستند.
K تعداد پارامترهاي كنترل در دو سطح ميباشد.
ب) طرح عاملي 2k با n=1 تكرار (روش دانيل)
در اينگونه طرحها سيستم معمولاً تحت تاثير اثرات اصلي و اثرات متقابل مرتبه پايينتر قرار ميگيرد اكثراً اثرات متقابل مرتبه بالا ناچيز هستند. بنابر اين زماني كه تعداد عاملها نسبتاً زياد باشد معمولاً يك تكرار از طرح 2k مورد ارزيابي قرار ميگيرد لذا اثرات متقابل مرتبه بالا در يكديگر ادغام ميگردند و از آنها بعنوان تخميني از خطا استفاده ميشود.
ج) طرح عاملي كسري
در مواردي كه n=1 به ما جواب نميدهد جهت كاهش حجم آزمايشات مجبور هستيم تعدادي از عوامل را (h عامل) از طرح 2k حذف كنيم به طرح باقيمانده طرح كسري ميگوييم. در اينگونه طرحها دقت كاهش يافته و خطا افزايش مييابد.
3) تعيين و طبقهبندي متغيرها
متغيرهاي آزمايش عبارتند از : قابل كنترل (متغيرهاي مستقل)، خروجيهاي ناشي از انجام آزمايش (متغيرهاي وابسته) و مقاديري كه نميتوان كنترل نمود اما روي خروجي سيستم اثر ميگذارند (متغيرهاي اغتشاش).
در DOE ميتوان براي شناسايي متغيرها از دو روش بهره جست، دياگرامهاي سلسله مراتبي و دياگرامهاي علت و معلول. هر دو روش به آزمايشگر كمك ميكند تا بتواند متغيرهاي مهم را شناسايي و متغيرهاي مياني را از مستقل تفكيك نمايد.
دياگرام اصلي DOE
شكل (5-3)
4) انتخاب اعضاي تيم طراحي آزمايشها
اعضاي پيشنهادي اين گروه در پروژه حاضر عبارتند از :
1ـ نمايندهاي از واحد كنترل كيفيت مواد ورودي كارخانه.
2ـ كارشناس فني ـ مهندسي قطعه.
3ـ كارشناس مهندسي صنايع.
4ـ كارشناس يا متخصصي از طرف توليد كننده قطعه.
5) گامهاي مرتبط با روش انجام طراحي آزمايشها
1-5) انتخاب قطعات جهت انجام آزمايش
خودروهاي ساخت داخل از هزاران قطعه و مجموعههايي از قطعات مونتاژ شده تشكيل شدهاند، لذا جهت انجام پروژه DOE تيم طراحي آزمايشها در اولين گام ميبايستي ليست كاملي از قطعات (B.O.M)1 تهيه و آنها را از حيث گروه ساخت تفكيك نمايد.
2-5) بررسي مشكلات كيفي و امكان سنجي انجام آزمايش
پس از انتخاب قطعاتي كه لازم است طراحي آزمايش براي فرآيند توليد آنها انجام شود اعضاي تيم بايد بصورت مجزا سوابق كيفي هر قطعه را بررسي نموده تا زمينه براي انجام گام سوم (تعيين پارامترهاي كيفي) فراهم گردد.
3-5) شناسايي و تعين مشخههاي كيفي قطعه
با مراجعه به اطلاعات جمعآوري شده در مرحله قبل اعضاي تيم ضمن تفكيك و تجزيه و تحليل برگههاي كنترل كيفيت و گزارشهاي عيوب در گواهيهاي ردي يا قبولي هر قطعه مشكلات كيفي و نواقص را تقسيمبندي نموده و آنها را در جدولي اولويتبندي ميكنند.
4-5) شناسايي استانداردها، ابزار و روشهاي اندازهگيري
استاندارد MES از مهمترين استانداردهايي ميباشد كه مشخصات كنترلي قطعات خودروي مزدا در آن تدوين گرديده است.
5-5) شناسايي فرآيند ساخت يا مونتاژ قطعه
شناسايي دقيق فرآيند توليد قطعه، تكنولوژي مورد استفاده براي آن فرآيند و عمليات قبل از فرآيند توليد (قالبسازي، تهيه و آماده سازي مواد اوليه) در تعين پارامترهاي موثر بر متغير پاسخ اهميت بسزايي دارند.
6-5) تعيين و شناسايي عواملي كه بر متغير پاسخ اثر ميگذارند
مهمترين و حساسترين مرحله طرح در اين بخش شناسايي عوامل ميباشد. در اينجا طراحان آزمايش و اعضاي تيم DOE با استفاده از متدولوژي IDEFO و يا دياگرامهاي علت و معلول1 شروع به شناسايي و تخمين عوامل موثر بر مشخصه كيفي مورد نظر را نموده و حتيالامكان آنها را به عوامل قابل كنترل و غير قابل كنترل دستهبندي مينمايند.
7-5) تعين و شناسايي سطوح عوامل :
گام بعدي شناسايي سطوح و محدوديتهاي آنها ميباشد. اعضا تيم با مراجعه به مشخصات و Setup تجهيزات توليد، استانداردهاي موجود، مصاحبه و مشاوره با متخصصين توليد لازم است براي هر يك از عوامل سطوح مورد نظر را «حداقل 2 سطح» تعيين نمايند. افزايش تعداد سطوح تعداد آزمايشات را افزايش داده و تجزيه و تحليل آن پيچيدهتر خواهد بود.
8-5) انتخاب صحيح نوع آزمايش
يكي از حساسترين مراحلي كه اعضاي تيم در زمان اجراي طراحي آزمايشها با آن مواجه هستند انتخاب نوع طرح مناسب براي آزمايش باشد.
ميتوان عواملي را كه در انتخاب طرح نقش بيشتري ايفا ميكنند را بشرح ذيل تقسيمبندي نمود :
1ـ هزينه 2ـ زمان 3ـ محدوديت تكنولوژي 4ـ تعداد عوامل موثر بر متغير پاسخ 5ـ عوامل اغتشاش 6ـ سطوح عوامل 7ـ تكرار آزمايش
9-5) اجراي آزمايش
گامهاي 1 تا 9 فاز برنامهريزي قبل از آزمايش نام دارند و از اين مرحله فاز اجرا شروع ميشود. پس از انجام كامل آزمايشات تيم DOE بايد دادههاي آزمايش را جمعآوري و در كاربرگ ثبت و ضبط نمايد. جمعآوري دادهها خود بستگي به نوع مشخصه كيفي (متغير پاسخ) آزمايش دارد. چرا كه اكثر متغيرهاي پاسخ را بايد از طريق اندازهگيري استخراج و جمعآوري نمود.
* اندازه گيري1
اكثر مشخصههاي كيفي را بايد با ابزار اندازهگيري بررسي نموده و براي هر كدام يك يا چند متغير پاسخ كمي استخراج نمود. لذا تيم DOE بايد هر كدام از نمونهها را بصورت مستقل بررسي و متغير پاسخ مورد نظر را بوسيله ابزار مشخصي اندازهگيري كنند.
* تجزيه و تحليل دادهها
در اين مرحله جهت سهولت محاسبات بهتر است دادههاي استخراج شده بوسيله نرمافزارهاي كامپيوتري تجزيه و تحليل شوند. چنانچه تعداد عوامل زياد باشند محاسبه اثرات اين عوامل و اثرات متقابل آنها پيچيده و زمانبر ميباشد اما با استفاده از نرمافزارهاي MINITAB و يا STATGRAF بسرعت ميتوان تمامي اثرات، مجموعه مربعات و نمودارهاي مربوط به آنها را محاسبه و ترسيم نمود. تجزيه و تحليل نتايج جدول ANOVA بر عهده خبرگان2 طراحي آزمايشهاست.
* نتيجهگيري و ارائه راه حل براي بهبود كيفيت
تيم DOE ميتواند با استفاده از تجزيه و تحليل و نمودارهاي ترسيم شده با توجه به محدوديتهاي اقتصادي و تكنولوژي پيشنهادات اصلاحي خود را جهت بهبود كيفيت قطعه و فرآيند ارائه دهد.
به اميد موفقيت براي تمامي پژوهشگران
تهیه و تنظیم:
بابک نظری
مدیر تضمین کیفیت شرکت ...
|
+|
نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 18:11  توسط بابک نظری
|
چارچوب هفت اس
چارچوب هفت اس
چکیده
تغییر و حرکت سازمان متأثر از تعامل میان هفت بعد ساختار، استراتژی، سیستمها، سبک، کارکنان، مهارتها و ارزشهای مشترک است. گروه مشاوران مکینزی این واقعیت را در قالب چارچوب هفت اس بیان کردند.
این مقاله به شرح مختصر چارچوب هفت اس میپردازد.
1- مقدمه
وقتی سخن از سازمان به میان میآید اولین چیزی که به ذهن افراد درگیر در مسائل مدیریت سازمان میرسد ساختار سازمانی آن است؛ نمودار سازمانی، میزان تمرکز، نوع ارتباطات، نحوه کنترل، و نظیر آن. از سوی دیگر نظریهپردازان مدیریت در یک قدم جلوتر، ساختار و استراتژی سازمان را متأثر از یکدیگر میدانند و ابعاد دیگر سازمان را در نظر نمی گیرند. واترمن، پیترز، و فیلیپس (1980) با این رفتار معمول موافق نبودند و در مقاله خود با عنوان «ساختار سازمان نیست» چارچوبی برای نگرش و بررسی سازمان ارائه دادند. آنها معتقدند که تغییر و حرکت سازمان متأثر از تعامل میان هفت بعد ساختار، استراتژی، سیستمها، سبک، کارکنان، مهارتها و ارزشهای مشترک (اهداف متعالی) است و آن را چارچوب (یا مدل) هفت اس (به دلیل حرف اس انگلیسی در اول کلمه انگلیسی هر یک از هفت بعد) نامیدند و از آنجایی که پژوهش آنها در شرکت مشاوران مکینزی انجام شد به هفت اس مکینزی، نیز مشهور است.
2- ابعاد چارچوب هفت اس
به سه بعد ساختار، استراتژی و سیستمها ابعاد سخت و چهار بعد سبک، کارکنان، مهارتها و ارزشهای مشترک ابعاد نرم گفته میشود. واژه سخت بدین معنی بکار میرود که مفاهیم آن ابعاد عینی، ملموس، عملی وبه سادگی تعریف شدنی هستند و واژه نرم هم بدین معنی بکار میرود که مفاهیم آن ابعاد غیر ملموس، غیر عملی، و به سختی تعریف شدنی و توصیف شدنی هستند.
(1) ساختار:
: اصول تقسیم کار و تخصصی سازی و همچنین هماهنگی؛ ویژگیهای برجسته نمودار سازمانی (سازماندهی وظیفهای، متمرکز یا غیر متمرکز و غیره)؛ نحوه ارتباط افراد (روابط مستقیم و غیرمستقیم)؛ الگوهای طبقهبندی و کنترل. عموماً چنین پرسشهایی مطرح میشود: سازمان متمرکز است یا غیر متمرکز؟ وظایف اصلی چیستند؟ تنش بین وظایف کلیدی چیست؟ ساختار غیر رسمی (ارتباطات مستقیم با رده بالای سازمان، باندها و گروهها و گروههای غیررسمی تصمیمگیری) چگونه است؟
(2) استراتژی:
: استراتژی الگو، سیاست، برنامه، اقدام، تصمیم و یا تخصیص منابع است که تعریف میکند: سازمان چیست؟ چه میکند؟ و چرا چنین میکند؟ ویژگیهای متمایز، عوامل کلیدی موفقیت، نحوه تفکر سازمان نسبت به خود و محیط سازمان، نقاط قوت و ضعف سازمان، فرصتها و تهدیدهای سازمان و اصول تعریف شده سازمان مواردی هستند که میتوانند در شکل استراتژی مطرح شوند.
(3) سيستمها::
رویهها و فرایندهای رسمی و غیر رسمی سازمان در انجام امور و وظایف و همچنین سیستمهای رسمی سازمان چیستند؟ سیستمهای ارزیابی و برنامهریزی؛ سیستم تشویق و تنبیه، سیستمهای تخصیص منابع و غیره. سیستمهای غیر رسمی سازمان کدامند؟ نحوه برگزاری جلسات، پروتکلهای حل اختلافات و . . ..
(4) سبک:
از بعد فرهنگ سازمانی؛ ارزشها و اعتقادات مسلط و نرمهای توسعه یافته که جزو ویژگیهای ماندنی زندگی سازمانی شدهاند. از بعد سبک مدیریت؛ مدیران چه میگویند و چه عمل میکنند؟ مدیر وقت خود را چگونه میگذراند؟ بر روی چه موضوعات و مواردی تمرکز میکند؟
(5) کارکنان:
مشخصههای افراد سازمان از لحاظ تحصیلات، اصول کارکردی یا زمینههای کاری؛ نحوه مدیریت منابع انسانی، روش شکلدهی ارزشهای پایه در جذب نیرو؛ معیارهای انتخاب و ارتقاء کدامند؟ مسیر شغلی و آینده شغلی چگونه است؟ فرهنگ کارکنان چگونه است؟
(6) مهارتها:
ویژگیهای متمایز سازمان چیست؟ سازمان چه کاری را بهتر از همه انجام میدهد؟ چگونه ویژگیهای متمایز خود را حفظ میکند؟
(7) ارزشهای مشترک/ اهداف متعالی
: مفاهیم راهنما، ایدههای اساسی، معانی قابل ملاحظه یا اعتقادات مهم که یک سازمان به افرادش القاء میکند. این موارد راهنمای جهتگیری سازمان نسبت به انجام وظایف، اهداف، کارکنان، جامعه و غیره است. نقش سازمان در خدمت به جامعه چگونه است؟
3- ارتباط ابعاد چارچوب هفت اس
شکل زیر ارتباط و تأثیر متقابل ابعاد را نشان میدهد. سازمانهای موفق و اثربخش، تناسبی بین این ابعاد به دست آوردهاند. اگر یک بعد تغییر کند بر بقیه ابعاد نیز تأثیر میگذارد. در فرایندهای تغییر، خیلی از سازمانها به اسهای سخت توجه میکنند و کمتر با اسهای نرم کاری دارند. ابعاد نرم میتوانند باعث ایجاد یا عدم ایجاد فرایند تغییر موفق شوند چرا که ساختارها و استراتژیهای جدید به سختی میتوانند بر روی فرهنگ و ارزشهای نامتناسب بنا و پیاده شوند. عدم موفقیت در تلفیق سازمانها به دلیل فرهنگها، ارزشها و سبکهای متفاوتی است که سد راه اجرای سیستمها و ساختار میگردند.
4- کاربردها و استفادههای چارچوب هفت اس
(1) ابزار ارزشمندی در آغاز فرایندهای تغییر و جهتدهی به آن
(2) ابزار مناسبی در تجسم جامع سازمان
(3) الگویی برای عناصر مورد بررسی و مقایسه از سازمان
|
+|
نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 18:4  توسط بابک نظری
|
كانبان ابزاري كيفي در توليد ناب
كانبان ابزاري كيفي در توليد ناب
چكيده :
در اين مقاله ابتدا به تعاريف علمي وبرداشتهاي عملي وكاربردي از ناب،تفكر ناب ، توليد ناب در سازمان ناب ودر
مسير ناب شدن مي پردازيم واز آنجا كه در مسير ناب شدن اولويت وتاكيد به شناسايي وحذف ضايعات در تمامي سطوح
واشكال است ابتدا به تعريف ضايعات واشكال هشتگانه آن خواهيم داد. سپس به تجربيات اين شركت در استقرار توليد
ناب و اجراي پروژه كانبان داخلي خط توليد و بكار گيري سيستم براي كانبان پيمانكاران اشاره خواهيم كرد كه بعنوان
ابزاري كارآمدمنجر به حذف توقفات توليد،وجلوگيري از حركات اضافي وكاهش ضايعات در توليد گرديده است كه با
توجه به در نظر گرفتن مباحث ارگونومي وكارسنجي واجراي كانبان داخلي بصورت پالتي وكارتي در خط توليد
شركت وتوسعه اين سيستم براي پيمانكاران وتامين كنندگان شركت، اثربخشي ورضايت كلي ذينفعان ازجمله كاركنان
،پيمانكاران را بهمراه داشته است.
بخش اول : تعاريف ومفاهيم ناب در مسير تعالي و ناب شدن .
براي ناب تعاريف مختلفي ارائه گرديده كه مهمترين آنها عبارتند از:
ناب كاهش مداوم ضايعات در تمامي سطوح واشكال است .
ناب راه روشن ومستقيم است شامل شناسايي وحذف ضايعات.
ناب يك استراتژي است با رويكردي سيستماتيك درجهت شناسايي وحذف ضايعات.
پ پيدايش ناب:
پيشينه ناب با تفكر واستراتژي رقابت پذيري در جهت مديريت هوشمندانه وروشنفكرانه فرآيندها توسط
مديران ارشد تويوتا پايه گذاري گرديد.پيدايايايا
توليد ناب:
سازمان را به توليد بهتروروانتر محصول هدايت مي كند.
تفكرناب :
. سازمان رابه توليد محصولي كه بهتراست راهنمايي مي كند
پپپپپ
ارزش در تفكر ناب:
در تفكر ناب ارزش توسط مشتري تعريف ميگردد ودرتوليد ناب ارزش در فرآيند بهبودپذيرمستمر بوجود
مي آيد فرآيندي عاري از اتلافات ،دوباره كاريها وضايعات.
اين نگرش سازمان را به سوي چابكي، خودكنترلي ،يادگيرندگي وپالايش مداوم وبهبود مستمر هدايت ميكند.
چرخه جريان ارزش در توليد ناب نيز عبارتند از:
١-شناسايي وتعريف فرآيندها.
٢-تهيه نقشه جريان ارزش.
٣-طراحي مجدد فرايندها.
٤-اندازه گيري وپايش فرآيندها.
ضايعات در ناب
دناضايعات واتلافات در توليد ناب مفاهيمي وسيع وعميق دارد وصرفا به ضايعات توليد محدود نمي گردد
اشكال هشتگانه ضايعات عبارتند از:
توليد بيش از نياز مشتري.
انبارش بيش از نياز.
توقفات وانتظار.
دوباره كاريها وتعميرات.
ايرادات وانحراف از توليد.
حركات اضافي.
حمل ونقل وجابجايي اضافي.
افراد كم مهارت.
توليد ناب مبتني بر اصولي است كه اصول بنيادين ناب عبارتند از:
تعريف ارزش
ايجاد جريان محصول
ايجادسيستم كششي
ترسيم نقشه جريان ارزش
كمال جويي (جستجوي كمال)
مهمترين واساسي ترين نقش در توليد ناب نقش نيروي انساني بعنوان سرمايه اصلي شركت است ودر ناب
معتقديم كه:يك سازمان ناب مجموعه اي از كاركناني است كه داوطلبانه وبا علاقه واراده جمعي توليد خدمت يا
محصول مي نمايند.كاركنان ناب سازمانهاي ناب را مي سازندوبراي داشتن يك سازمان ناب بايد شماكاركنان
ناب داشته باشيدوكاركنان بايد ناب شوند قبل از اينكه سازمان بتواند ناب شود.
خصوصيات وويژگيهاي كاركنان ناب در سازمان ناب
سه ويژگي اصلي كاركنان سازمانهاي ناب عبارتند از:
تجربه
دانش
مهارت
استقرار توليد ناب
براي استقرار ناب در سازمان ناب ودر مسير ناب شدن ودر جهت شناسايي وحذف ضايعات و بر حسب نياز
,5S, VSM وشرايط كار از ابزازهاي مختلفي مي توان بهره برد كه از مهمترين آنها مي توان به ابزارهايي نظير
,CELLUAR PROCESS, KANBAN ,ZD ,6SIGMA ,TPM ,KAIZEN
و...نام برد.كه در اينجا به يكي از مناسب ترين ابزار موثر در توليد ناب يعني كانبان اشاره مي SYNCHRON
كنيم كه با استقرار آن درجهت رقابت پذيري در شركت به نتايج اثر بخشي دركاهش ضايعات ،تحويل بموقع
وكاهش موجودي ودر جهت كاهش قيمت تمام شده محصول دست يافته ايم.
بخش دوم : تعاريف ومفاهيم كانبان داخلي در شركت
تعريف كانبان
كانبان يك كلمه ژاپني به معناي كارت يا لوح اعلان ميباشد كه در اصل اين كارت چاپي با پوشش
پلاستيكي شفاف، يك ابزار ساده وكارآمد در سيستم اطلاعات كنترل توليد است كه درسيستم توليد كششي
تويوتا بكارگيري شده است وبه نحوي مناسب وموزون توليد كالاي موردنياز در زمان موردنياز وبه ( PULL)
تعداد مورد نياز را تحت كنترل قرار ميدهد. بسياري از افراد اين سيستم كششي كارتي ساده ومعمولي كانبان ،
كه براي اولين بار در سيستم توليد تويوتا
TPS :( TOYOTA PRODUCTION SYSTEM)
بكار گرفته شدرا همان سيستم توليد تويوتا تصورميكنند.درواقع كانبان ،ابزاري است كه كاركنان را قادر
ميسازد بر مسئوليت خود مديريت داشته باشند اپراتوري را تصور كنيد كه قبل از اينكه قطعات را بردارد كارت
كانبان را بر ميدارد وآنرا به فرآيند قبلي به عنوان سفارش قطعه براي جايگزين u1603 كردن قطعه برداشته شده
تحويل ميدهد در واقع اين اپراتور نقش مديريتي سفارش قطعات ومديريت موجودي را برعهده ميگيرد.
تعريف سنكرون
سنكرون يعني همگامي ويا همزماني واين سيستم نيز همان سيستم كانبان است هنگامي كه وضعيت ظاهري
،تنوع وتعدد ،رنگ ومشخصات ظاهري نيز مهم باشد مونتاژهمگام يا باصطلاح سنكرون ميگردد. (مثلا فرآيند
مونتاژدرب هاي همرنگ،سپر، داشبورد وصندلي با رنگ مشخص سفارشي در ايستگاه مونتاژنهايي).
كارت كانبان
كارت چاپي ساده با پوشش پلاستيكي شفاف است كه شامل مشخصه محصول ، نام قطعه، شماره فني
قطعه،نوع پالت،ظرفيت پالت ،شماره رديف ومشخصه جايگاه ذخيره درانبار كانبان،مبداء ومقصد ارسال كانبان
ودر پشت كارت پريودهاي زماني تغذيه كانبان درج ميگردد. اين سيستم مي تواند بصورت مكانيزه و باركدي
نيزايجادو كنترل گردد.
كارت كانبان بر دونوع است
١ -كانبان برداشت :اين كارت ها تعداد قطعه اي را كه فرايند بعدي بايد از ايستگاه كاري قبلي خود برداشت
نمايد مشخص مي سازد وهركارت بين دوايستگاهي كه قطعات را دريافت ميكند وايستگاهي كه قطعات را توليد
ميكند در جريان است .
٢-كانبان توليد :اين كارت ها تعداد توليد قطعه اي را مشخص ميكند كه انبار كانبان مركزي بايد به منظور
جايگزين كردن مقادير برداشت شده درخط توليد ارسال نمايد مشخص مي سازدوهركارت بين دوايستگاهي
كه قطعات را دريافت ميكند وايستگاه انبار كانبان مركزي در جريان است .
مزاياي اجراي كانبان
ا-پاكيزگي محيط كار وافزايش روحيه ونشاط كاري.
٢-مشاركت مستقيم اپراتور توليد در برنامه ريزي توليد.
وجلوگيري از ضايعات ومشكلات كيفي انبارش طولاني. FIFO ٣-انجام صحيح انبار
٤- استفاده بهينه از نيروي كاري متخصص وجلوگيري از فعاليتهاي متفرقه غير توليدي نظير جابجايي .
٥-تامين بموقع قطعات مورد نياز وجلوگيري از توقفات تامين.
٦- جلوگيري از انبارش زياد قطعات دركنار ايستگاههاي خط توليد.
٧- شمارش ورديابي سريع قطعات واستفاده مناسب از ارتفاع وفضاي كاري.
٨-جلوگيري از ضايعات زياد ناشي از انباش نامناسب مواد وقطعات حين توليد وانبار.
٩- توليد يكنواخت وهمگن يا بالانس وبا جريان پيوسته.
١٠ -جلوگيري از حركات اضافي نيروي كار ومباحث ارگونوميك كار .
١١ -ديداري شدن كنترل وكسري قطعات در انباركانبان وتسريع درپيگيري تامين.
١٢ -كاهش استرس ناشي از روشهاي سنتي كنترل توليد.
١٣ -كاهش بار حمل ونقل با ليفتراك.
١٤ -ايجاد چهارچوب زماني مناسب و بالانس سرعت فرآيند ،فرآيند تامين و فرآيندفروش.
١٥ -رديابي وشناسايي سريع وتسريع در رفع مشكلات كيفي.
چگونگي جريان كانبان در خط توليد:
١- هنگامي كه اپراتور توليدي مي خواهد اولين قطعه مورد نياز توليد را مونتاژ نمايد كارت كانبان آن را بر
ميدارد.
٢- اپراتور توليدي ،كارت كانبان را در نزديكترين صندوق پست كانبان قرار ميدهد.
٣- اپراتور كانبان،كارتهاي كانبان را در زمانهاي معين - چند بار در روز- جمع آوري كرده وآنرا به اتاق دسته
بندي كانبان مي برد.( اين كار ميتواند توسط رانندگان ليفتراك نيز انجام پذيرد).
٤- مسئول كانبان كارتهاي كانبان را دسته بندي كرده وكارتهاي هر تامين كننده را روي جعبه خاص مربوط به
تامين كننده قرار ميدهد.( درصورتي كه پيمانكاران نيز در سيستم كانبان تعريف گردند).
٥- نمايندگان تامين كنندگان كارتهاي كانبان مرتبط را به كارگاههاي خود ميبرند وآنها را براي ارسال محموله
بعدي بر اساس محتويات كارت روي جعبه هاي كانبان قرار ميدهند.
٦- كارت كانبان برداشتي ازخط توليد روي جعبه جديد قطعات قرار ميگيرد وكارت كانبان توليد به عنوان
سفارش توليد همان قطعات وبه همان ميزان وبر اساس زمان درج شده در پشت كارت كانبان به سالن توليد
ارسال ميگردد.
٧- سپس اپراتور كانبان، جعبه هاي جديد قطعات را بر اساس اطلاعات مندرج در كارت كانبان به سالن توليد
ودر كنار ايستگاه كاري ودر دسترس اپراتورتوليدي قرار ميدهد.
فازها ومراحل اجرايي استقرارسيستم كانبان داخلي توليد در شركت اگزوزخودرو خراسان.
فاز صفر:تعريف پروژه كانبان داخلي توليد.
فاز اول: فاز مطالعاتي پروژه كانبان .
فاز دوم: بررسي اجرايي نوع پروژه كانبان توليددر شركت.
فاز سوم: پيگيري اجرايي پروژه براي پايلوت تامين كنندگان.
فاز چهارم: اقدامات مطالعاتي وطراحي اجراي كانبان داخلي توليد.
فازپنجم: فاز ساخت جايگاه ها وامكانات وتهيه پالتهاي مورد نياز استقرار كانبان داخلي.
فاز ششم: فاز استقرارو جاري سازي كانبان داخلي بصورت پالتي در ايستگاههاي مختلف خط توليد.
فاز هفتم: فاز استقرارو جاري سازي كانبان داخلي بصورت پالتي براي پيمانكاران داخلي شركت.
فاز هشتم: فاز استقرارو جاري سازي كانبان داخلي كارتي پالتي در ايستگاههاي مختلف توليد.
فاز نهم: فاز ا ستقرارو جاري سازي كانبان داخلي كارتي پالتي براي پيمانكاران داخلي شركت.
فاز دهم :پايان _________دوره آزمايشي اجرايي وتحويل پروژه به برنامه ريزي توليد وتوسعه نرم افزاري.
نتيجه گيري
با توجه به تجربيات اين شركت در استقرار توليد ناب و اجراي پروژه كانبان داخلي خط توليد و بكار گيري
سيستم براي كانبان پيمانكاران بعنوان ابزاري كارآمدمنجر به حذف توقفات توليد،وجلوگيري از حركات اضافي
وكاهش ضايعات در توليد ميگردد.كه با توجه به در نظر گرفتن مباحث ارگونومي وكارسنجي واجراي كانبان
داخلي بصورت پالتي وكارتي در خط توليد در اين شركت بعنوان مطالعه موردي وتوسعه اين سيستم براي
پيمانكاران وتامين كنندگان شركت، اثربخشي ورضايت كلي ذينفعان ازجمله كاركنان ،پيمانكاران را بهمراه
داشته است. وبر خلاف تصور عمومي بسيار كم هزينه وسريع قابل اجرا در شركتهاي قطعه سازي مي باشد.
نمونه كارت كانبان
206/3
شماره فني: ١٣٠٥٠١٠٩
لوله مشبك ورودي
منبع انتهايي ٢٠٦
ظرفيت پالت پالت شماره كارت كانبان
206/3- 005 PP1 50
از: به:
خط توليد ٢٠٦
كانبان خط
توليد
انباركانبان ٢٠٦
22 23 00 01 02 03 04 05
آارت : شماره فني : شماره
14 15 16 17 18 19 20 21
06
07 08 09 10 11 12 13
منابع وماخذ:
١- سيستم هاي مديريت توليد(با نگرشي يكپارچه) /نوشته :جيمي براون ،جان هارن ،جيمز شيونان/ ترجمه
دكتر مهدي غضنفري ،مهندس سروش صغيري.
٢- سيستم توليد تويوتا / ترجمه ليلا يوسفي.
٣- توليد ناب تفكر ناب / نوشته دانيل جونز وجيمز وماك/ ترجمه آزاده رادنژاد.
٤- ارگونومي براي مبتديان / ترجمه علي پورقاسمي.
1- Lean People for a Lean Enterprise Presented by Doug Howardell (2004) .
|
+|
نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 11:46  توسط بابک نظری
|